چند روزی می‌شود که مرد خانه‌ام در سفر است. امروز یخچال‌مان خالی از برکت نان و میوه شده بود. با امروز و فردا کردن خرید را به تاخیر انداخته بودم. مانده‌ بودم با یخچالی خالی و پسری که مدام در آن را باز و بسته می‌کرد. با چشمان معصومش پرسید: «مامان، چیزی… بیشتر »
   دوشنبه 30 تیر 1404نظر دهید »
  از روزی که نوای دلتنگی و اشتیاق شما در گوش جانم نشست،* عکستان را روی کوله‌‌ی سفر اربعینم نصب کردم و با یک دل، پُر از نیابتِ عشقِ شما در مسیر حسینی قدم برداشتم...     * حضرت آقا، 15 آبان سال 96، مصادف با پیاده‌روی اربعین فرمودند: «خوشا به حال آن کسانی… بیشتر »
   یکشنبه 29 تیر 1404نظر دهید »
    انگار به جای شنیدن برنامه‌ی گردشِ‌مان، خبر سفر به مریخ را به او داده باشم! با تعجب گفت: «این‌همه پارکِ قشنگ کنار رودخونه! واقعا می‌خواین برید گلستان شهدا؟! مگه اونجا جای شام خوردن و بازی بچه‌هاست؟!»   بله‌ی کش‌داری تحویلش دادم و گفتم: «نه تنها جای… بیشتر »
   شنبه 28 تیر 1404نظر دهید »
    عقربه‌های ساعت دیواری روی یازده و سی دقیقه جامانده بود. اعظم خانم با نوک انگشتانش، شیشه‌ی ساعت را لمس کرد: «همین ساعت... دقیقاً همین موقع بود که رفت و من نفهمیدم که آخرین دیدارمان است. در تاریکی شب، فقط سایه‌اش روی دیوار مانده بود؛ سایه‌ای که داشت… بیشتر »
   جمعه 27 تیر 1404نظر دهید »
    نمایش «کُلتِ ماشه‌دار» در پرده‌ای جدید به صحنه می‌رود. کارگردان: سیاستمداران غربی. نویسنده: تاریخ تکرار‌شونده. بازیگران: همان قبلی‌ها. تماشاچیان اما، این‌بار ملتی هستند که نه فریب نورپردازی را می‌خورند و نه بازی با کلمات را!   پرده کنار می‌رود. میزی… بیشتر »
   پنجشنبه 26 تیر 1404نظر دهید »
  سردار سلیمانی: «خامنه‌ای عزیز را عزیزِ جان خود بدانید.» بیشتر »
   چهارشنبه 25 تیر 1404نظر دهید »
  اخبار آمار شهدا در روزهایی که گذشت، برایم تلنگری دوباره بود. اینکه مرگ همان همسایه‌ی پُر سر و صدایی است که همیشه دم در ایستاده؛ چه در هیاهوی جنگ، چه در سکوت بیمارستان‌های کرونازده، چه در میان خنده‌های یک مهمانی عادی، یا لابلای شلوغ پلوغی هر لحظه از… بیشتر »
   سه شنبه 24 تیر 1404نظر دهید »
  ما به سیمای «سیدعلی» مه دیده‌ایم  ما در این آیینه الله دیده‌ایم بیشتر »
   یکشنبه 22 تیر 1404نظر دهید »
    شاید این تصویر، زنده‌ترین تفسیر «قل لِلْمُؤْمِنِینَ یَغُضُّوا مِنْ أَبْصارِهِمْ» باشد که در دنیای پرشتاب و مدرن امروزی دیده‌ام. پشت این دیوارهای انسانی که نه از جنس سنگ و گچ، که از ایمان ساخته شده‌اند. چشم‌هایی که به زمین دوخته شده است، تا قلب‌هایی… بیشتر »
کلیدواژه ها: عفاف و حجاب
   شنبه 21 تیر 1404نظر دهید »
    امشب، آخرین شبِ مهمانی من در حرم امام رضا علیه‌السلام است. ساعت از نیمه‌ی شب گذشته است. هوای رواق امام، پُر از بوی عطر و دعاست. ذکرشمارم را به دست گرفته‌ام. لب‌هایم زمزمه می‌کند. نفس‌هایم از پس هر ذکر، گرم‌تر از قبل می‌شود.   ناگهان ولوله‌ شد. سکوت… بیشتر »
   جمعه 20 تیر 1404نظر دهید »
    حرم امام رضا علیه‌السلام نفس‌هایش را برای نماز صبح تنظیم کرده بود. دخترم برای تجدید وضو رفت و من «نگهبانِ موقت» کیف سفیدش شدم.   در حال ذکر و دعا بودم. خانمی با ابهتِ «فرمانده‌ی صف‌های نماز جماعت» رسید. با مانوری ماهرانه‌ پای چپش را طوری دراز کرد که… بیشتر »
   چهارشنبه 18 تیر 1404نظر دهید »
    این تصویر، یک عکس یادگاری معمولی نیست؛ اینجا هر چهره، روایتی دارد. روایتی از مادرانی که در دلِ روضه‌ها با اشک چشم، شیرِ مقاومت به کام فرزندانشان ریختند. شیری که در رگ‌های این نسل، زمزمه‌ی «یا حسین» و شعار «مرگ بر اسراییل و مرگ بر آمریکا» را جاری… بیشتر »
   سه شنبه 17 تیر 1404نظر دهید »
    آتش‌بس این روزها، مثل نفسِ عمیقِ قبل از غواصی، فرصتی جهت آماده شدن برای عمق‌های ناشناخته‌ی پیش رو است. دوازده روز در هوای پیروزی‌هایمان نفس کشیدیم. از رقص موشک‌ها در آسمان لذت بردیم و غرور و اقتدار را در رگ‌هایمان تزریق کردیم. اما، در میان بی‌خبری… بیشتر »
   پنجشنبه 12 تیر 1404نظر دهید »
    روضه‌خوان فریاد می‌زند: «امشب، شب عبدالله‌بن‌حسن است. نوجوان‌های محله! باید برای عبدالله سنگ تمام بگذارید.»   پرچم «لبیک یا حسین»، مثل خیمه‌ای از نور که هر عاشقی را به پناه می‌خواند، روی سقف کشیده شده است. نوجوان‌ها زیر سایه‌ی پرچم جمع می‌شوند؛ گویا… بیشتر »
   سه شنبه 10 تیر 1404نظر دهید »
    تازه داشتم در کلاسِ پیلاتس به مرحله‌ای می‌رسیدم که همزمان با حرکتِ «قایق»، دم و بازدمم را تنظیم کنم که شیپورِ جنگ نواخته شد. فردای روزِ تجاوز اسقاطیل در حالی که روی زیرانداز گُل‌گُلی‌ام توی باشگاه دراز کشیده بودم و حرکت «مرده درازکش» را انجام… بیشتر »
   دوشنبه 9 تیر 1404نظر دهید »
    پخش زنده را باز می‌کنم. خودم را در میان سیل جمعیت و نزدیک پیکر شهدا می‌بینم. انگار نه انگار که از پشت شیشه‌ی بی‌روح موبایل به تماشا نشسته‌ام. صدای روضه‌خوان از بلندگوهای موبایل بیرون می‌زند، اما این روزها، روضه‌ها را نه مداحان که چشم‌های بی‌تاب ما… بیشتر »
   یکشنبه 8 تیر 1404نظر دهید »
  ساعت، نزدیک دو بعدازظهر است. نشسته‌ام چشم به راهِ پیامِ تلویزیونیِ آقایمان سیدعلی. حالِ معشوقه‌ای را دارم که در انتظار دیدن یار و شنیدنِ طنینِ صدایش بی‌قرار است. به قاب شیشه‌ای تلویزیون خیره می‌شوم. گویی تمامِ بدنم چشم و گوش می‌شوند تا فقط ببینم و… بیشتر »
   شنبه 7 تیر 1404نظر دهید »
  هنوز کسی جرات نکرده است به چشم‌هایم نگاه کند و حقیقت را در گلویِ خیسِ اشکهایم بریزد. اما، قلبِِ یک مادر، زودتر همه چیز را می‌فهمد. همان شب، روی خاکِ خنکِ عرفات، وقتی که استجابت دعایش را خواستم، فهمیدم.   حالا اینجا زیر آسمانِ پُر ستاره‌ی مکه، دستانم… بیشتر »
   جمعه 6 تیر 1404نظر دهید »
    قطره‌ای از نور، در تاریکی رحم می‌رقصید. هر تکانش، یک پیام عاشقانه بود. مادر، با نوازش‌هایی که رویِ شکمِ گِرد شده‌اش می‌‌کشید، با او نجوا می‌کرد. با هر لگدش، لبخندی بر لبان مادر نقش می‌بست؛ «آخ، دختر مامان! انگار برای دیدن من بی‌قراری، نه؟»   صدای… بیشتر »
   پنجشنبه 5 تیر 1404نظر دهید »