در ساحل دجله »

 

 

نسیمِ بقیع بوی غربت و خاکستر می‌داد. چشمانش را به افق دوخت. صدای بال زدن کبوتران همچون همهمه‌‌ی ملائکی که برای مرثیه‌خوانی گرد هم آمده‌اند، فضا را آکنده کرده بود. فرود آمدند، یکی پس از دیگری. بر روی خاکی که مدفن عزیزترین‌هاست. آن‌ها تنها زائرانی هستند که بی‌قید و شرط، آزاد و رها هر زمان که بخواهند بال می‌گشایند و بر سینه‌ی مزار اولیای خفته در این خاک فرود می‌آیند. 

 

در غروب غمگین بقیع، ذهنش به سال یازده هجری پرواز کرد. به شبی تاریک و اندوه‌بار. به آخرین نجواهای علی علیه‌السلام با فاطمه‌‌اش. به زمزمه‌ای که آمیخته با رنجِ تنهایی بود. چه کسی باور می‌کرد که دختر پیامبر، در دل تاریکی شب و پنهان از چشم‌ها به خاک سپرده شود؟! انگار تاریخ هم از شرم چشمانش را بسته بود.

 

آن دفن شبانه تنها یک پایان نبود؛ یک آغاز غم‌انگیز بود. آغازی بر امام‌کُشی. مزار مخفی شده‌ در این خاک، فریاد خاموشی بود علیه ظلمی که قد کشید و سایه‌‌ی شومش را بر سر تاریخ انداخت. 

 

نگاهش به قبور مطهر ائمه‌ی بقیع افتاد. قبرهایی که روزی قبه‌هایشان همچون تاجی بر سر این خاک می‌درخشیدند. امروز اما تنها به خاکی ساده و بی‌پیرایه رضایت داده بودند تا مظلومیت خویش را فریاد بزنند. 

 

او به آینده چشم دوخت. به ظهور عدالتی که امیدبخش است. چشمانش را بست و حرمی را در برابر دیدگانش تصور کرد. روزی را به تماشا نشست که این خاک غریب در زیر طاقِ نیلگون گنبدی از نور، جان گرفته است. روزی که زائران همچون کبوتران، آزادانه و بی‌دغدغه بر این خاک بوسه می‌زدند و ندای «لبیکِ»شان از جان بقیع برمی‌خاست و در دل تاریخ طنین‌انداز می‌شُد.

 

   سه شنبه 28 مرداد 1404


فرم در حال بارگذاری ...