بوے‌ باران، بوے سبزه، بوے خاک

شاخه‌هاے شسته، باران خورده پاک

آسمان آبے و ابر سپید

برگهاے سبز بید

عطر نرگس، رقص باد

نغمه‌ے شوق پرستوهاے شاد

خلوت گرم کبوترهاے مست

نرم نرمک مےرسد اینک بهار

خوش به حال روزگار


موضوعات: مناسبت‌ها
   پنجشنبه 1 فروردین 13986 نظر »

 

ایستگاه اول که سوار شدم، گفتم: خودم را می‌‌سپارم دست روزگار، فارغ از اینکه کجا می‌رود و چگونه!

هر کجا که رفت من هم می‌روم،

تا ایستگاه آخر؛

مثل برگ در جریان آب.

برگهای شناورِ روی آب را دیده‌ای؟

برگ خودش را می‌سپارد به جریان آب.

بالا و پایین می‌رود.

خیال می‌کنی سبکبال و رهاست.

گاهی سنگها سدِ راهش می‌شوند. شاید جریان آب نجاتش دهد. 

می‌رود، می‌رود اما بی‌هدف!

گاهی جریان آب کند می‌شود، گاهی تند می‌شود. گاهی پیچ در پیچ می‌شود …

می‌رود، می‌رود اما بی‌هدف!

فاصله‌ای نیست تا پرتگاه، فاصله‌ای نیست تا آبشار! باید کاری کند! اما…

 

 

باید پیاده شوم،

قبل از رسیدن به ایستگاه آخر!

باید کاری کنم، قبل از رسیدن به پرتگاه! 

 

   شنبه 18 اسفند 139736 نظر »

 

نمی‌دانم چه سرّی‌ست، هر زمان اسم امتحان می‌آید، آنهم منطق! حوصله‌ی وا کردن لایِ کتابم را ندارم! اصلاً حس درس خواندن ندارم! تمرکز که دیگر هیچ! هر چه می‌خواهم ذهنم را متمرکز کنم، نمی‌شود که نمی‌شود! ناخودآگاه این ذهنِ فرّار شروع به خیال پردازی می‌کند.

یکی از راهکارهایی که محققان برای افزایش تمرکز، حین درس خواندن، پیشنهاد کرده‌اند، این است که؛ بلند بلند درس بخوانیم. خُب محققان که بیجا نمی‌گویند، حتما تجربه‌ی‌ سالها تحقیق و تفحّصشان در این زمینه می‌باشد.

من هم به تبعیت از گفته‌ی محققان عزیز شروع کردم به بلند بلند درس خواندن … «یا عدد زوج است یا عدد فرد». داشتم این قضیه‌ی منطقی را تجزیه و تحلیل می‌کردم که ناگاه، پسرِ درسخوان و زرنگم گفت: «اِ، مامان شما هم اعداد زوج و فردید! ما هم امروز اعداد زوج و فردُ یاد گرفتیم، می‌خوای برات توضیح بدم».

علی ایها الحال، به جای حل کردن قضایای منطقی، نشسته‌ام پای درس استاد تا اعداد زوج و فرد را یاد بگیرم!

ـ«مامان یه سوال سخت! اگه گفتی ”۶۰۸۷۶۲“ زوج  یا  فرد؟!»

 


موضوعات: روزانه نوشت
   دوشنبه 13 اسفند 139711 نظر »

 

بعضی قرارها تو زندگی آدم‌ها خیلی مهمند؛ مثلِ قرار صبح پنجشنبه‌ی من!

قرارِ صبح پنجشنبه، برای من خیلی مهم بود، پس باید کلاسم را تعطیل می‌کردم تا به قرارم برسم. مترو گزینه‌ی مناسبی برای زودتر رسیدن بود. در مسیر رسیدن به ایستگاه مترو، باید از چهار راه همیشگی عبور می‌کردم. علی‌رغم قرمز بودن چراغِ عبورِ عابرِ پیاده، از لابلایِ ماشینها و بی‌توجه به بوق ممتدشان، عبور کردم.

آنطرف چهار راه خانم مسنی صدایم زد و گفت: «دخترم! من را می‌بری آنطرف چهار راه؟ عصایم را نیاورده‌ام، تعادل ندارم …». اینبار از چراغ سبز عبور کردم، نه چراغ قرمز!

… بالاخره رسیدم به قرار. یک قرار چهار نفره!*

تقدیر الهی این بود که قرار ما در قطعه‌ای از بهشت برقرار شود. اینها اتفاقی نبود! پنجشنبه، گلستان شهدا، سالگرد شهید خرازی، تربت شهید … نماز ظهر را خواندیم. کمی قدم زدیم و بعد گوشه‌ای نشستیم. یک جمع دوستانه … زمان گذشت؛ ساعت به وقت جدایی … بعد از خداحافظی، سر درِ خروجیِ گلستان؛ خانمی به دنبال آدرس یک خیابان بود؛

ـ «خانم! من را راهنمایی می‌کنید …؟»

بله! هم مسیریم، با هم می‌رویم.

هم کلام شدیم. گفت: سه هفته‌‌ی متوالی‌ برای گرفتن حاجتم به گلستان آمدم. قول و قرارهایی با شهدا گذاشتم، حاجتم را گرفتم. امروز آمده بودم تا نذرم را ادا کنم … و بعد زیر لب زمزمه کرد: «زین کعبه‌ی عشق بی‌تفاوت مگذر، حاجت بطلب ز تربت پاک شهید».

اینها اتفاقی نبود! برگشتم و پشت سرم را نگاه کردم. این منم؟! اینجا …! چه قول و قرارهایی گذاشته‌ای؟! برای رسیدن به قرارت چه کرده‌ای؟!

 

قرار با شهدا

 

* تسنیم، سایه، گذر موقت و یار مهدی

 

   شنبه 11 اسفند 139726 نظر »

 

یادتان می‌آید، قدیمترها یک موضوع انشای پرطرفدار داشتیم با این مضمون که: «علم بهتر است یا ثروت؟» عده‌ای علم را انتخاب می‌کردند، عده‌ای ثروت و عده‌ای هم، هر دو.

تازگیها، همزمان با کلاس منطقمان از آن سوی درب کلاس، صدای نوزادی که مادرش را در علم آموزی همراهی می‌کند، طنین انداز می‌شود. من که از شنیدن صدای نوزاد، دلم غش می‌رود! برای عده‌ای هم این صدا گوش‌خراش است و مخلِ حواسِ جمعِ منطقیشان!

یکی می‌گوید: «ای بابا ساکتش کنید!»

دیگری می‌گوید: «آخه شما را چه به درس خواندن! بروید و به بچه‌داری و خانه‌داریتان برسید! درس خواندن برای امثال من است که شوهر و بچه ندارند!»

استاد با لحنی حاکی از تعجب می‌گوید: «این هم نظری‌ست!»

عده‌ای به فکر فر می‌روند، آن هم از نوع منطقیش! شاید مجردهایِ کلاس، در این فکر بودند که؛ درس خواندن یا ازدواج یا بچه‌دار شدن؟! شاید آنهایی که قصد داشتند مادر بشوند، در این فکر بودند که؛ با بچه‌دار شدن باید قیدِ درس خواندن را بزنند؟! شاید مادرانِ علم‌آموزِ کلاسمان در این فکر بودند که؛ ما هم باید برویم به خانه‌داری و فرزند‌داریِمان برسیم و …؟!

امروز می‌توان موضوع انشای قدیمیِمان را بسط داد به اینکه: «علم بهتر است یا ثروت یا ازدواج یا فرزندارشدن؟!» اما زندگی یک موضوع انشای ساده و قدیمی نیست که یکی را انتخاب کنیم یا همه را!

همه‌ی ما ممکن است در طول مراحل مختلف زندگیمان بر سر چند راهیهایِ انتخاب قرار بگیریم، پس باید به گونه‌ای اهداف خودمان را مشخص کنیم تا موجب پشیمانی و سر افکندگی ما در آینده نشود. هدف من از درس خواندن چیست؟ هدف من از ازدواج و فرزند دار شدن چیست؟

نه درس خواندن منافاتی با ازدواج و فرزندداری دارد و نه ازدواج و فرزندداری منافاتی با درس خواندن! نمی‌شود به کسی گفت: که دَرسَت را بخوان و بعد ازدواج کن. و نمی‌شود، گفت: که شما متأهلی! باید قید تحصیل و علم آموزی را بزنی! زیاد هستند بانوانِ متأهلی که در عرصه‌های مختلف علمی موفقند و توانمند!

به نظر شما کدام؟ تحصیل یا ازدواج یا فرزندداری؟!

 

ــــــــــــ

پی نوشت: مقام معظم رهبری در پاسخ به سوال عروس مدافع حرم که گفتند: وظیفه‌ی من در قبال زندگیم چیست؟ دوست داشتم از خودتان بپرسم، واقعا وظیفه‌ی خودم را نمی‌دانم. من در حال تحصیلم و هنوز بچه ندارم؛ فرمودند: «اول که بچه‌دار شوید، تاخیر در بچه‌دار شدن ناشکری‌ست و عواقب بدی به همراه خواهد داشت. ثانیا تحصیل کنید و ثالثا زندگیتان را تا می‌توانید، شیرین کنید. من کسی را سراغ دارم که با چهار بچه مقاطع بالای تحصیلی را پشت سر گذاشته و هیچ اشکالی ندارد».

 

   چهارشنبه 1 اسفند 139721 نظر »

1 3 4 5 ...6 ...7 8 9 10 11 12 ... 22

آقا جان! بہ انتظارت نشستہ‌ایم، بہ امید آن روز کہ، فریاد عدالتخواهی و ظلم‌ستیزی تو گوش افلاک را کر کند ... تو می‌آیی ...

دانلود آهنگ
کاربران آنلاین
  • طرفه اصفهاني
  • مفرد مونث غایب
  • عیسی صالحی
 
نوروز 98