« فردای روشندر برابر آفتاب »

 

 

وَن مسافربری، روی جاده‌های ناهموار عراق به سمت سامرا در حرکت بود. تکان‌های شدید و چاله‌های عمیق، گویی بخشی از مسیر زیارت بود. موجِ سراب، روی آسفالت داغ جاده، دنیا را در هاله‌ای از رؤیا و واقعیت غرق کرده بود. ما اما برای رسیدن لحظه‌شماری می‌کردیم. 

 

ناگهان از میان سراب روی جاده، نگین فیروزه‌ای دجله نمایان شد. رودخانه‌ای که قرن‌ها قصه در سینه داشت. در آن‌سوی رود، گنبد طلایی حرم سامرا همچون خورشیدی بر فراز افق می‌درخشید. پنجره‌ی ون را باز کردم تا هوایی تازه کنم. بر ساحل دجله، بدن‌های کوچک و شاداب کودکانی را دیدم که آب‌تنی می‌کردند. قطرات آب زیر نور خورشید مثل الماس بر پوستشان می‌درخشید. 

 

رو به کوثر خانم کلاس پنجمی کردم و گفتم: «این صحنه‌ها را با تمام وجودت نگاه کن. این رود پُر عظمت، این آسمان آبی، این قبه‌ی طلایی که از دور نظاره‌گر ماست؛ نه فقط با چشم که با جان ببین و در گنجینه‌ی خاطراتت ثبت کن.»؛ سپس راز این درخواست را با او در میان گذاشتم: «سال تحصیلی جدید در کتاب هدیه‌های آسمانی‌ات، درسی به نام "در ساحل دجله" دارید. روزی که به این درس رسیدی، اینجا را به یاد بیاور؛ آنگاه درس برایت زنده خواهد شد؛ گویی بار دیگر اینجا ایستاده‌ای.»

 

در همان لحظه، یاد شاگردانم در کلاس درس افتادم. وقتی برایشان آرزو کردم که روزی پایشان به این دیار باز شود و درس کتاب را نه در قالب کلماتی خشک، بلکه با طعم واقعی سفر و حقیقت زیارت درک کنند.

 

ون از کنار رود فاصله گرفت و به حرم نزدیکتر شد. هر چه به حرم نزدیک‌تر می‌شدیم غربت عجیبی زمین‌گیرمان می‌کرد. حرم مثل نگینی در میان حلقه‌ای از خانه‌های ویرانه بود. ویرانه‌هایی که یادآور جنایت‌های دشمن تکفیری بود. بغض سنگینی گلویمان را می‌فشرد. تا به حال بقیع را زیارت نکرده بودم. می‌گفتند غربت ائمه در آنجا گلو را می‌فشارد. گویا اینجا، سامرا پس از بقیع، غریب‌ترین مکان دنیا شده بود. 

 

قلبم به تپش افتاد. انگار پرده‌های غیبت را می‌دیدم. امام زمانم را با قلبی پُر از درد در پس این دیوارها احساس می‌کردم. دردی که از غربت او بود، از تنهایی‌اش، از انتظار طولانی‌اش و از امتی که او را تنها گذاشته‌‌‌اند. اشک‌هایم جاری شد نه از غربت حرم که از شرمندگی. شرمندگی از اینکه ما در آسایشیم و او در تنهایی. ما در غفلتیم و او در انتظار ما.

 

در غربت آن حریم مقدس زیارت برایم معنای دیگری یافت. زیارتی باارزش بود که بر پایه‌ی معرفت باشد. معرفتی که دل را آماده کند تا ندای «یا صاحب‌الزمان» را از ژرفای تاریخ بشنود. معرفت به اینکه بدانم این بارگاه، تنها خانه‌ی امام هادی و امام حسن عسکری علیهم‌السلام نیست، بلکه مسیری‌ست به سوی امامی که در پس پرده‌ی غیبت است. بفهمم که هر قدم در این زمین مقدس باید پاسخی باشد به ندای امام زمان (عج) که فرمودند: «برای فرج من بسیار دعا کنید.» 

 

اینجا بود که دانستم این دعا فقط یک عبارت نیست؛ یک میثاق است. میثاقی که مرا از یک تماشگر غیبت به یاورِ فرج تبدیل می‌کرد. اینکه چنان زندگی کنم که گویی هر لحظه چشم به راه آمدنش هستم. با قلبی که هم‌آواز با تنهایی‌اش بتپد. با اعمالی که مژده‌ی ظهور بدهد و با رفتاری که یادآور عدالت اوست.

 

   جمعه 24 مرداد 1404


فرم در حال بارگذاری ...