تا ترا از دور دیدم، رفت عقل و هوشِ من!*

آنطوری عقل و هوشم را برد، که بی‌اختیار غرق تماشایش شدم. همهمه‌هایی از انعکاسِ صدایِ بچگی‌هایم می‌شنیدم. وقتی با خواهر و برادرم روبرویش می‌نشستیم و نوبتی صدای "آآآآآآآآآ..." درمی‌آوردیم و با تمام وجود به انعکاسِ صدایمان می‌خندیدیم. ـ حتما، خیلی از شما این تجربه را داشته‌اید_ آنقدر کله‌اش را اینطرف و آنطرف می‌کردیم، که یک روز گردن فلک زده‌اش شکست و آویزان شد.

به هوای آنروزها پنکه را روشن کردم. صورتم را نزدیک پره‌هایش بردم. به آرامی گفتم: "آآآآآ..." تا شاید صدای آنروزها را بشنونم. صدای ناآشنایی به گوشم خورد؛ «حج خانوم مِگِه بِچِه شُدی! وَخی عقب تا یوختِه باد بیاد. می‌خوام دو رکعت نماز بوخونم!».

 

نشانی این مطلب در وبلاگ یادداشت‌های چند خانم طلبه

 

* صائب تبریزی

   جمعه 11 مرداد 139821 نظر »

 

نوایِ منتظران تا روز ظهور ...

او می‌آید.

 

 

چقدر زیباست 

به یادِ تو بودن

هر ساعت

هر لحظه...

اللهم عجل لولیک الفرج

 


موضوعات: کافه کتاب
   پنجشنبه 10 مرداد 13984 نظر »

 

تجربه‌نگاری ۱

 هو المحبوب

 

آغاز جاده‌ی سبز طلبگی‌ام همزمان شد با مهاجرتمان به یکی از شهرهایِ جنوبیِ سنی‌نشین. فکر اینکه اکثر روزها و هفته‌ها باید در این شهر تنها بمانم و بار مسئولیت زندگی و مراقبت از دو فرزندم را در کنار درس و مباحثه به دوش بکشم دلم را آشوب کرده بود. آنگونه که گویا «تویِ دلم رخت می‌شستند». از طرفی اینکه دخترم می‌بایست در مدرسه‌ای درس بخواند، که بیشتر دانش‌آموزان و حتی معلمینش اهل‌سنت بودند مزید بر نگرانی‌هایم شده بود. این سخن همسرم که همیشه می‌گفت: «تو می‌توانی» قوت قلبم بود. با توکل بر خدا و به پشتبانه‌ی همسرم قدم در این راه گذاشتم.

روزها سپری شدند و کم‌کم به یک آرامش نسبی رسیدم. بیشتر دغدغه‌ام این شده بود تا جای خالی یک دوست خوب را برای دخترم پر کنم. با این وجود برای کارهای گروهی کلاسی نیاز بود تا با همکلاسیهایش در ارتباط باشد. از ترس اینکه مبادا لغزشی در اعتقادات دخترم بوجود آید بیشتر دورهمی‌های دوستانه‌شان در منزل ما بود.

فاطمه هم‌گروهی دخترم، بسیار درسخوان، مؤدب و سنی مذهب بود. نمی‌دانم چرا اولین باری که به خانه‌مان آمد از دست دادن با او کراهت داشتم، طوری که بعد از دست دادن دست‌هایم را شستم. چند ساعتی خانه‌ی ما بود. هنگام غروب، صدای اذان سنی‌ها که بلند شد بی‌درنگ برخاست و وضو گرفت. متعجب شدم، چرا که آنقدر مشغول درس خواندن بودند که فکرش را نمی‌کردم به این سرعت و اول وقت برای نماز بلند شود. از من درخواست سجاده کرد. سجاده‌ را برایش پهن کردم همراه با مهر و تسبیح کربلا. نگاهی انداخت و گفت: «فقط سجاده»...   

 ادامه دارد ...

 

پ.ن: برای مطالعه‌ی همه‌ی قسمت‌ها روی کلید واژه‌ی تجربه‌نگاری کلیک بفرمایید.

 

 

   چهارشنبه 9 مرداد 139812 نظر »

 

از فرطِ گرما آبی به سر و صورتش زد. دهانش را زیر شیر آب گرفت و «قُلپ‌قُلپ» آب نوشید. برخاست و چند قدمی دور شد. زیر سایه‌ی دیوار نشست تا کمی خنک شود. شیر آب را محکم نبسته بود. آب «چِک‌چِک» می‌ریخت ...

 

 

گفتم اسراف است بروم شیر آب را محکم کنم. لبه‌ی حوض نشستم. ناگاه زنبوری «وِزوِز‌کُنان» آمد و دهانش را زیر شیر آب گرفت. گویا عطشش فراوان بود! شیر آب را نبستم. با خودم گفتم: «شاید بقیه‌ی زنبورها هم تشنه باشند!»

 

 

به این فکر کردید اگر روزی آب تمام شود چه باید کرد؟ من شیر آب را نبستم؛ اما شماها، بله شماها! اگر شیر آب منزلتان چکه می‌کند بی‌درنگ برخیزید و شیر آب را محکم ببندید!

 

در مصرف آب صرفه‌جویی کنیم!

 

   سه شنبه 8 مرداد 13988 نظر »

 

صدیقه‌ی طاهره سلام‌الله‌علیها

روشنیِ مهتاب، مهربان‌ترین مــادر

 

 


موضوعات: کافه کتاب
   یکشنبه 6 مرداد 139822 نظر »

1 ... 3 4 5 ...6 ... 8 ...10 ...11 12 13 ... 37