« در ساحل دجله | شراب طهور » |
با دلی پر و دستانی تهی، در آستانهی حرم ایستاده بودم. لیست بلندبالای خواستهها و التماس دعاها در ذهنم میچرخید. به دنبال ترتیبی برای بیان کردنشان بودم. وارد حرم شدم. در میان آن شکوه بیکران، خودم را همچون گدایی یافتم که ناگاه در پیشگاهِ اربابی بینهایت ایستاده است. عظمتِ آن فضا، قفل سکوتی بر لبهایم زد. زبانم الکن شد. عجز را نه در کلمات، که در بیزبانیِ مطلق تجربه کردم. مات و مبهوت، غرق در دریایی از نور و ایمان شدم.
حرم، جهانی در خود بود. زائران هر کدام نجوایی با امام داشتند. یکی با سجادهای گشوده اشک میریخت. دیگری با بوسه بر ضریح. یکی زمزمه میکرد: «یا اباعبدالله» و صدایش مثل تسبیحی به هم تنیده از زمین تا عرش میپیچید. من اما، در میان اینهمه شکوه ساکت بودم. زبانم بند آمده بود و نگاهم حیران. کتیبههای مشکی روی دیوارها، قصهی عشق و شهادت را روایت میکردند. انعکاس نور چلچراغها بر آیینهکاریها، هزاران خورشید کوچک آفریده بود. صدای «لبیک یا حسین» زائران، نه یک نوای زمینی بلکه سمفونی روحهایی بود که در ملکوت به پرواز در آمده بودند.
گوشهای از حرم در سایهسار روشن آیینهها نشستم. از پنجرهی بالای رواق، گنبد امام حسین علیهالسلام همچون خورشیدی برآمده از زمین، خودنمایی میکرد. پرچمِ برافراشته بر فراز آن، رقصی روحنواز داشت. چشمانم را به رقصِ پرچم دوختم؛ هر حرکتش، نوازشی بود بر جانِ خستهام.
ساعتها همانجا نشستم. خیره به آن بالا. با هر ثانیه، بارِ وجودم سبکتر میشد. گویی با هر نگاه، نوری از آن سوی عالم به درونم میتابید و جانم را صیقل میداد. او میدانست. او که قلبها را میخوانَد، آرزوهای من را میشناخت. سکوتم به نیایشی بیواژه تبدیل شد. در همان سکوت، ناگهان زمزمهای از زیارت عاشورا بر لبهایم جاری شد: «اَللّهُمَّ اجْعَلْنی عِنْدَکَ وَجیهاً بِالحُسَیْنِ عَلَیْهِ السَّلامُ فِی الدُّنْیا وَ الآخِرَةِ...اَللّـهُمَّ اجْعَلْ مَحْیایَ مَحْیا مُحَمَّد وَ آلِ مُحَمَّد، وَ مَماتی مَماتُ مُحَمَّد وَ آلِ مُحَمَّد...»
در آن لحظه گویی باران رحمتی بر دلم بارید. فهمیدم زیارت، فهرست برخواندنِ حاجتها نیست؛ یک عهد است. عهدی که در آن زیستن و مردن را از سرچشمهی زلال امامت میآموزی.
برخاستم. هنگام خروج، نگاهی دیگر به گنبد طلایی انداختم. پرچم، هنوز در حال رقص بود، اما این بار نه تنها برای من، بلکه برای همهی آنهایی که میآیند تا سبکبار بازگردند؛ با عهدی در سینه که زندگیمان محمدی و مرگمان محمدی باد.
فرم در حال بارگذاری ...