ساختن هایکو کتاب برای من همانند ساختن یک پازل بود. پازلی که باید تکههایش را درست کنار هم بچینی تا کامل شود. کتابها را زیر و رو میکردم تا هایکوی دلخواهم را بسازم؛ اما جور در نمیآمد! با خودم میگفتم: اگر نویسنده یک ”از“، ”است“، ”را“ یا چیز دیگری به… بیشتر »
یک: هِی میگویی: نوکـ زبانم است؛ الآن میگویم. بلی نوک زبانم است اما نمیدانم که چطور بیانش کنم! تا کنون در وضعیت اینچنینی قرار گرفتهاید؟؟؟ میگوید: «حماسه یعنی چه؟»؛ پشت بندش میگوید: «لیگ یعنی چه؟». هم پاسخ را میدانستم و هم نمیدانستم چطور بیانش… بیشتر »
با خودم گفتم: امروز که تعطیل شدهام و دیگر خبری از درس و مشق نیست، غذایی که مورد علاقهی اهل خانه است را درست کنم ـ چاشنیاش هم چاشنی عشق ـ تا تلافیِ ناهارهای هول هولکی و بدون تزیینِ مدت امتحانات را درآورم. با پهن شدن سفره، رضایت را تویِ چشمان اهل… بیشتر »
چندی پیش به پیشنهاد یکی از دوستان، راغب شدم به خواندن یک کتاب شعر. بالاخره امروز این فرصت طلایی برایم فراهم شد. کتاب به دست زیرِ بادِ خنک کولر نشسته بودم و غرق در اشعار و غزلهای بس زیبا و پر مفهوم، که ناگاه پسرکم گفت: «مامان چه کتابی میخونی؟» پاسخ… بیشتر »
گاهی بعضی چیزها باعث میشوند که سری به صندوقچهی خاطراتت بزنی و درش را باز کنی. از میان خاطراتی که کمی غبار فراموشی بر چهرهشان نشسته یکی چند تا را برداری؛ غبار رویش را با یک فوت پاک کنی، دستی به سر و رویش بکشی و دلت را راهی گذشته کنی. مثل این عکس… بیشتر »
امتحان منطق داشته باشی با استرسی منطقی و ذهنی مشوش از انواع قضایا بعد ببینی که دوست جانت «گذر» مراقب جلسه امتحان است. دوست جانی که اگر همه عاشق ۱۹ و ۲۰ باشند او عشق ۱۳، ۱۴ و ۱۷ است. نمراتی که اصلا در مخیلهی من نمیگنجند و ظرف تحققشان همان ذهن است و… بیشتر »
چهارباغ امروز با چهارباغ همیشگی فرق میکند. چهارباغی که وقتی گذرت به آنجا میاُفتاد باید چشمانت را فرو میبستی تا نبینی چه بر سر عفاف و حجاب فاطمی آوردهاند! گوشهایت را میگرفتی تا نشنوی صداهای شیطانی را! قدمهایت را بلند بلند برمیداشتی تا بگریزی از… بیشتر »
همیشه رفتن به کتابخانه و گشتن لابلای کتابها را دوست داشتم، اما مدت مدیدیست که مشغلهها و روزمرگیها این فرصت ناب را از من گرفتهاند. همین شد که تصمیم گرفتم کتابخانهای برای خودم دست و پا کنم. کتابخانهای که همیشه همراه من است و هر زمان که فرصتی بیابم… بیشتر »
بہ نام خدا داستان دوم: داستاننویسی با کلمات؛ حسن، خروس، سنجاقک، درخت سیب. مدت زمان ۳۰ دقیقه. سه دوست یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچکس نبود. یک روز تابستان در شهر تاریخی اصفهان، در خیابان نگارستان سه دوست بودند به نام آرش، طاها و حسن. یک روز… بیشتر »
هر امتحانی حال و هوا و سختی خاص خودش را دارد. بدون استثناء برای همهی ما روز سختی بود. گذرِ تندِ ثانیهها، در پی آن دقیقهها اضطراب مُسریِ مخوفی را درونمان حاکم کرده بود. با صدای زنگِ امتحان، گویا که در «صور اسرافیل» دمیدهاند! عدهای از حضور بر سر… بیشتر »
با حالی نزار از سختی امتحان مبادی به همراه بچهها به خانه پدری پناه آوردم بلکه کمی روحیه بگیرم و ذهنم را از امتحان و نتیجهای که نمیدانم چه میشود، تهی کنم. چه آرامشی دارد این خانهی پدری!!! بعد از یکی دو ساعت که روحیهام کمی تقویت شد و عزم خانه… بیشتر »