درویش علے! فرمانده‌ی من! پرواز با پاراموتور را دوست دارم.     +یهویی؛ وسط اسباب‌کشی! :)) بیشتر »

موضوعات: کافه کتاب
   دوشنبه 31 تیر 139810 نظر »
  بهترین آرزوهاے زندگے: دیـــدارِ یارِ غایب، در سایہ‌سار آفتاب یڪ ڪاروان آهو! بیشتر »
کلیدواژه ها: هایکوکتاب

موضوعات: کافه کتاب
   شنبه 29 تیر 139810 نظر »
  ساختن هایکو کتاب برای من همانند ساختن یک پازل بود. پازلی که باید تکه‌هایش را درست کنار هم بچینی تا کامل شود. کتابها را زیر و رو می‌کردم تا هایکوی دلخواهم را بسازم؛ اما جور در نمی‌آمد! با خودم می‌گفتم: اگر نویسنده یک ”از“، ”است“، ”را“ یا چیز دیگری به… بیشتر »
   شنبه 22 تیر 139828 نظر »
  یک: هِی می‌گویی: نوکـ زبانم است؛ الآن می‌گویم. بلی نوک زبانم است اما نمی‌دانم که چطور بیانش کنم! تا کنون در وضعیت اینچنینی قرار گرفته‌اید؟؟؟ می‌گوید: «حماسه یعنی چه؟»؛ پشت بندش می‌گوید: «لیگ یعنی چه؟». هم پاسخ را می‌دانستم و هم نمی‌دانستم چطور بیانش… بیشتر »
   سه شنبه 18 تیر 139814 نظر »
  با خودم گفتم: امروز که تعطیل شده‌ام و دیگر خبری از درس و مشق نیست، غذایی که مورد علاقه‌ی اهل خانه است را درست کنم ـ چاشنی‌اش هم چاشنی عشق ـ تا تلافیِ ناهارهای هول هولکی و بدون تزیینِ مدت امتحانات را درآورم.  با پهن شدن سفره، رضایت را تویِ چشمان اهل… بیشتر »
   سه شنبه 18 تیر 139814 نظر »
  چندی پیش به پیشنهاد یکی از دوستان، راغب شدم به خواندن یک کتاب شعر. بالاخره امروز این فرصت طلایی برایم فراهم شد. کتاب به دست زیرِ بادِ خنک کولر نشسته بودم و غرق در اشعار و غزلهای بس زیبا و پر مفهوم، که ناگاه پسرکم گفت: «مامان چه کتابی می‌خونی؟»  پاسخ… بیشتر »
   دوشنبه 17 تیر 1398نظر دهید »
  گاهی بعضی چیزها باعث می‌شوند که سری به صندوقچه‌ی خاطراتت بزنی و درش را باز کنی. از میان خاطراتی که کمی غبار فراموشی بر چهره‌شان نشسته یکی چند تا را برداری؛ غبار رویش را با یک فوت پاک کنی، دستی به سر و رویش بکشی و دلت را راهی گذشته کنی.     مثل این عکس… بیشتر »
   یکشنبه 16 تیر 13989 نظر »
  سلام ای فرشته‌ی زیبای من! ای درخشان‌ترین ستاره‌ی آسمان زندگیم! اگر که بگویم وجودت معجزه‌ی زندگی‌ام بود، بیراه نگفته‌ام. از همان وقت که درونم جوانه زدی و شکفتی و من در انتظار قد کشیدنت بودم تا ریشه بگسترانی و شاخ و برگ بگیری. و تو شدی همه‌اش من! چه حس… بیشتر »

موضوعات: مناسبت‌ها
   پنجشنبه 13 تیر 139812 نظر »
  امتحان منطق داشته باشی با استرسی منطقی و ذهنی مشوش از انواع قضایا بعد ببینی که دوست جانت «گذر» مراقب جلسه امتحان است. دوست جانی که اگر همه عاشق ۱۹ و ۲۰ باشند او عشق ۱۳، ۱۴ و ۱۷ است. نمراتی که اصلا در مخیله‌ی من نمی‌گنجند و ظرف تحققشان همان ذهن است و… بیشتر »

موضوعات: روزانه نوشت
   یکشنبه 9 تیر 139813 نظر »
  چهارباغ امروز با چهارباغ همیشگی فرق می‌کند. چهارباغی که وقتی گذرت به آنجا می‌اُفتاد باید چشمانت را فرو می‌بستی تا نبینی چه بر سر عفاف و حجاب فاطمی آورده‌اند! گوشهایت را می‌گرفتی تا نشنوی صداهای شیطانی‌ را! قدمهایت را بلند بلند برمی‌داشتی تا بگریزی از… بیشتر »
   شنبه 8 تیر 13988 نظر »
  همیشه رفتن به کتابخانه و گشتن لابلای کتابها را دوست داشتم، اما مدت مدیدی‌ست که مشغله‌ها و روزمرگی‌ها این فرصت ناب را از من گرفته‌اند. همین شد که تصمیم گرفتم کتابخانه‌ای برای خودم دست و پا کنم. کتابخانه‌ای که همیشه همراه من است و هر زمان که فرصتی بیابم… بیشتر »

موضوعات: کافه کتاب
   جمعه 7 تیر 1398نظر دهید »
  بہ نام خدا   داستان دوم: داستان‌نویسی با کلمات؛ حسن، خروس، سنجاقک، درخت سیب. مدت زمان ۳۰ دقیقه.   سه دوست   یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچکس نبود. یک روز تابستان در شهر تاریخی اصفهان، در خیابان نگارستان سه دوست بودند به نام آرش، طاها و حسن. یک روز… بیشتر »
   دوشنبه 3 تیر 139813 نظر »
  هر امتحانی حال و هوا و سختی خاص خودش را دارد. بدون استثناء برای همه‌ی ما روز سختی بود. گذرِ تندِ ثانیه‌ها، در پی آن دقیقه‌ها اضطراب مُسریِ مخوفی را درونمان حاکم کرده بود. با صدای زنگِ امتحان، گویا که در «صور اسرافیل» دمیده‌اند! عده‌ای از حضور بر سر… بیشتر »
   دوشنبه 3 تیر 139815 نظر »
  با حالی نزار از سختی امتحان مبادی به همراه بچه‌ها به خانه پدری پناه آوردم بلکه کمی روحیه بگیرم و ذهنم را از امتحان و نتیجه‌‌ای که نمی‌دانم چه می‌شود، تهی کنم. چه آرامشی دارد این خانه‌ی پدری!!! بعد از یکی دو ساعت که روحیه‌‌ام کمی تقویت شد و عزم خانه… بیشتر »
   یکشنبه 2 تیر 139819 نظر »