در میان گرمای سوزانِ مشایه، وقتی عطش، گلویم را میسوازنـْد، ناگهان چشمم به صحنهای افتاد که مانند چشمهای در بیابان تشنه میدرخشید. زن عراقی با چادر مشکیاش کنار دیگ بزرگی نشسته بود و مایع سفید رنگی را هم میزد. برشهای لیمو ترش تازه مانند ستارههای…
بیشتر »