« بوسه بر کفشها | طلوع به وقت قطار » |
سفرمان از اصفهان، این شهر نقش و نگار، آغاز شد. ماشین از حاشیهی زایندهرود خشکیده گذر کرد و ما را به سوی سرزمینی که نامش، دل را میلرزاند، برد: کربلا.
مسیر ما جادهی خرمآباد، اندیمشک، دشت عباس، دهلران و سپس مهران بود. جاده مانند نواری بود که حال و هوای ایران زمین را به آرامی تغییر میداد. با هر کیلومتر، گویی پردهای از وجودمان کنار میرفت و ما را برای ملاقات حقیقی آماده میکرد.
نزدیک اندیمشک، نخستین تغییر را حس کردیم. هوا دیگر بوی کوهساران خنک را نداشت. شرجیِ گرم و غلیظ جنوب، مانند پتویی نمناک، فضای ماشین را در برگرفت. بچهها که تا دیروز این هوا را تجربه نکرده بودند کمی مشوش شدند. یکی از آنها با چشمانی نگران پرسید: «وای، عراق هم اینقدر گرمه؟!»
اما برای من، این بوی آشنا، چیزی فراتر از یک تغییر آب و هوا بود. این بو، کلید گنجینهی خاطراتم بود. ناگهان سالهای زندگی در خوزستان، مانند فیلمی قدیمی در برابر چشمانم به حرکت درآمد: نمِ شور خلیج فارس، گرما و شرجی تابستانهای بیامان، یاد آن خطهای مقدس مرزی، شلمچه و اردوی راهیان نور و بوی خاک داغ جبهه که روزی شاهد رشادت و شرف شهدا بودند.
کمکم دشت عباس، در هالهای از تابش آفتاب، مانند نگینی در میان بیابان، نمایان شد. گویی تاریخ، در این نقطه توقف کرده بود تا روایت خود را برای مسافران تشنهاش بازگو کند.
بابا که تا آن لحظه سکوتی عمیق داشت، نگاهش در افق دشت عباس گم شد. برای آن که تلخی گرما و سختی راه را از کام بچهها بشوید، زبان به روایت گشود. صدایش آرام و غرق در حزن بود: «این دشت را میبینید؟ روزی دشمن بعثی تا اینجاها آمده بود. این بیابانهای به ظاهر خالی، روزی شاهد رشادتهایی بودند که دنیا را به حیرت واداشت.»
اشک از چشمانش سرازیر شد، گویی به عمق زمان سفر کرد. شاید به یاد برادرش افتاده بود که روزی در دل همین دشتها با دلی لبریز از عشق به حسین علیهالسلام به آغوش گرم شهادت شتافته بود.
صدایش لرزید: «رزمندهها، که بعضیشان کم سن و سال بودند، با دلهایی سرشار از عشق به وطن، جنگیدند. در همین گرما و با همین سختی. آنها به راه حسین علیهالسلام رفتند تا پرچم "هیهات منّا الذلّة" را برافرازند. آنها شهید شدند تا ما امروز، با این آرامش و امنیت، بتوانیم به سوی کربلا برویم و شعار "کربلا کربلا ما داریم میآییم" که روزی آرزوی همهی شهدا بود را آزادانه سر دهیم.»
سکوت عمیقی در ماشین حکمفرما شد. دیگر گرمای هوا نه تنها آزاردهنده نبود، که مقدس به نظر میرسید؛ گویی آخرین نفسهای گرم رزمندگان همراه با عطر شهادت، هنوز در این خاک جریان داشت و بر گونههایمان مینشست.
جاده را به سمت مرز مهران طی کردیم؛ با دلی مملو از شرمندگی در برابر آنهمه ایثار و سینهای سرشار از شوق دیدار آقایی که ندای «هل من ناصر ینصرنی» او از دلِ همین دشت تا بیابانهای کربلا، تاریخ را متحول کرده بود.
فرم در حال بارگذاری ...