شده گاهی بی‌صبر گوشه‌ای بنشینی و منتظر یک اتفاق خوب باشی؟! بی‌صبر‌، بی‌حوصله، نا‌شکیبا … صفحات کتابم را ورق می‌زدم، از اول به آخر، از آخر به اول؛ تا اینکه صدای پای یک اتفاق خوب آمد! درینگ، درینگ … گوشی را که برداشتم، از آن طرف خط با همان لهجه‌ی شیرین جنوبی‌اش گفت: «الو مریم، آمنه‌ام …». به یاد اولین دیدارمان افتادم؛ دیداری شیرین به شیرینی همان رطبهایی که در دستانش بود! از آن شیرین‌تر وقتی که گفت: صدایم را از همین کوچه‌، خیابانهای حوالیِ خانه‌ات می‌شنوی! … از حس و حالم چه بگویم که وصف شدنی، نیست! اینکه بعد از ده سال دوستی را ببینی که برایت از یک خواهر بیشتر خواهری کرده باشد!

پ.ن: آمنه یکی از دوستان قدیمی من است که از همان ابتدای غربت نشینی، در تمامی لحظات نبودِ همسرم، قوت قلبم و شیرینی‌بخش تلخیها و سختیهای آن دوران بود. راستش را بخواهید با دیدنش، مصمم شدم که خاطرات سالهای دور از وطن و سختیها و شیرینیهای زندگی با یکـ مرد دریادل نظامی را به نگارش در آورم. پس در آینده‌ای نه چندان دور منتظر قصه‌ی من باشید!

 


موضوعات: خاطره بازی
   جمعه 24 خرداد 13988 نظر »

 

کارهای خام یعنی پخته گردیدند و صبر

غوره را انگور کرد، انگور را مِی‌های ناب

 

 

ساده‌تر بگم: «گر صبر کنے ز غوره حلوا سازے»

 


موضوعات: عکاسیام
   پنجشنبه 23 خرداد 139811 نظر »

 

همانقدر که رفتن به استادیوم ورزشی و تماشای یک مسابقه‌ی فوتبال، آنهم از نزدیک برای یک مرد می‌تواند جذاب و دوست داشتنی باشد، بازارگردی و نگاه به اجناس رنگارنگ هم می‌تواند برای یک زن  جذابیت فوق العاده‌ای داشته باشد. جذابیتی که باعث می‌شود، دنیای اطرافت را فراموش کنی و شاید برای لحظه‌ای از دغدغه‌ها و خستگی‌های فکری و روحی رها شوی و احساس آرامش کنی. من هم از این قاعده مستثنی نیستم. با خودم می‌گویم: اما مگر در این بازارهای مدرن و پر هیاهوی امروزی می‌توان به چنین آرامشی رسید؟! معلوم است که نه! پس قَدمهایم مرا به سوی یکی از بازارهای قدیمی شهرم می‌برد که هنوز فارغ از هیاهو و غوغای زندگی روزمره، دیدنی‌ها و گفتنی‌های فراوان دارد.

 

 

«بازار قیصریه» یکی از بازارهای قدیمی و مشهور صنایع دستیِ اصفهان و از بزرگترین و با شکوهترین مراکز خرید و فروش در دوران صفویه بوده‌ است. روایت «بازار قیصریه» را از سردر آن شروع می‌کنم، که در ضلع شمالی میدان امام و درست در نقطه‌ای مقابل مسجد امام واقع شده است. سردری قوسی شکل منقوش به نقش و نگارهایی منحصر به فرد که رنگ و بوی معماری اصیل ایرانی_ اسلامی را در خود نهفته دارد. اگر چه رنگ و لعاب و تازگی گذشته را ندارد، اما هنوز نمونه‌ای از بهترین آثار تاریخی و معماری بر جای مانده از گذشته است. قدری کنارِ حوضِ روبرویِ سردر می‌نشینم. کف در خنکای آب می‌برم و غرق در تماشای این معماری آمیخته با فرهنگ و هنر ایرانی می‌شوم. اینجاست که حس می‌کنم، تاریخ و گذشته با من سخن می‌گوید. بلند می‌شوم، قدم برمی‌دارم تا لذت یک بازارگردی بدون کودک را تجربه کنم.

 

 

وارد بازار می‌شوم. این بازار بزرگ در قلب خود چندین بازار کوچک را جای داده است که هر کدام چونان قلب تپنده‌ی دیگری در حال فعالیت هستند. به این بازرهای کوچک «سرا» می‌گویند. از جمله این سراها: سرای ملک‌التجار، سرای جهانگیری، سرای حداد، سرای چیت‌سازها، سرای زرگرها، ترمه‌سرا، سماور سازها و … می‌باشد. کمی بازار را زیر و رو می‌کنم. عتیقه‌جات، سفره‌ی قلمکار، گبه و ترمه، ظروف قلمکاری شده، میناکاری … همه‌ی اینها هنرِ دستِ هنرمندانی با غرور و اصالت ایرانی‌ست که بدون هیچ ادعا و تکلفی به جای فرهنگ‌پذیری از غرب به دنبال حفظ هنر و فرهنگ اصیل ایرانی‌‌اند.

 

 

انتهای «بازار قیصریه» بازاری‌ست که به محض ورود عطر و بویی از جنس عطر و بوی طب سنتی گذشته مشامم را پر می‌کند. اینجا بازار «دار الشفاست». وارد یکی از غرفه‌هایِ «دار الشفاء» می‌شوم و کمی نعنا و گل محمدی می‌خرم. عجب عطری دارند! به ناگاه صدای اذان ظهر بلند می‌شود. عده‌ای کرکره‌ی مغازه‌شان را پایین می‌کشند و راهی مسجد می‌شوند. من هم باید بروم …

گردش در «بازار قیصریه» حس غرور و غیرت ملی را در من زنده کرد. اینجا بازاری‌ست که می‌توان تمام خستگی‌ها و نااُمیدیها را در لابلای اینهمه هنر و زیبایی جا گذاشت و شادی و نشاط را توشه گرفت. بازاری با هوایی پاک به دور از آلودگی‌های هزار رنگِ بازارهای مدرن، که رنگ و بویی از هنر اصیل و سنت دیرینه‌ی ایرانی ندارند.

 

   یکشنبه 19 خرداد 139836 نظر »

 

نمی‌دانم تو مهمان ما بودی یا ما مهمانِ تو؟! اما نه! تو مهمانِ ما بودی! می‌دانی حالا که آهنگ رفتن داری، به یاد چه اُفتادم؟! آنزمان که فرسنگها دور از وطن، دور از پدر و مادرم زندگی می‌کردم. می‌دانی غم و رنجِ غربت را چه برایم شیرین می‌کرد؟! وقتی که بابا خبر می‌داد، می‌خواهیم مهمانت شویم. آنچنان اشتیاقی در من جوانه می‌زد گویا همه‌ی دنیا مال من است. اما لحظه‌هایِ دیدار که به نفسهایِ آخرش می‌رسید، غمی وصف ناشدنی درونم رخنه می‌کرد و فقط در آرزوی فرداها، فرداها و فرداها بودم تا دوباره دیدار میسر شود! حال، سینه‌ام مالامال از هوای توست و در آرزوی فرداها تا دوباره مهمانم شوی!

  

السَّلامُ عَلَیکَ ما کانَ أَحرَصَنا بِالأَمسِ عَلَیکَ، وَ أَشَدَّ شَوقَنا غَداً إِلَیکَ*

سلام بر تو! که دیروز به تو مشتاق بودیم و فردا آرزوی تو را می‌کشیم.

 

* فرازی از دعای وداع امام سجاد علیه السلام با ماه مبارک رمضان.

 

 

 


موضوعات: مناسبت‌ها, مذهبی
   چهارشنبه 15 خرداد 13988 نظر »

 

آی قصه قصه قصه! نون و پنیر و پسته!

یکی از کارهای هر شب من، بافتن قصه‌های جور وا جور به هم است؛ بلکه‌ پسرکم به خواب رود. قصه که کم می‌آورم، شروع به گفتن قصه‌های خودش می‌کنم، از بدو تولد تا به الان. آنقدر برایش جذاب است که با دو تا گوش نه! دو تای دیگر هم قرض می‌کند تا خوب بشنود؛ هر شب هم که برایش بگویی، خسته نمی‌شود!

دروغ نگویم؛ من هم گاهی دلم غنج می‌رود، برای شنیدن قصه‌های کودکیم! گاهی دلم تنگـ می‌شود برای قصه‌ تعریف کردن مادربزرگم! وقتی که می‌گفت: یکی بود، یکی نبود! یکی نبود را می‌گفت و بُغض می‌کرد؛ دلیلش را نمی‌دانستم. بعدها فهمیدم که با گفتن یکی نبود، به یاد عمو ابراهیم* می‌افتاده!

خُب! از قصه دور نشویم! یک خانه‌ی قدیمی بود با یک حیاط بزرگ، که حاج قاسم و دو عروسش آنجا زندگی می‌کردند. عروسِ بزرگ، در دو اتاق بالایی زندگی می‌کرد، و عروسِ کوچک، در دو اتاق پایینی. هر دو عروسِ خانه بارِ شیشه داشتند.

یک شب از شبهای خرداد ماه، خبر می‌دهند که وقت زایمان عروسِ بزرگ است. همه به هول و ولا می‌اُفتند و او را به زایشگاه می‌رسانند. عروسِ کوچک که کم سن و سالتر بود، کمی مضطرب می‌شود. دهه، دهه‌ی شصت بود؛ روزگاری که به شدت درگیر جنگ بودیم. به ناگاه صدای آژیر قرمز بلند می‌شود، برقها قطع می‌شوند، عروسِ کوچک آنچنان وحشت‌زده می‌شود که دردی تمام وجودش را فرا می‌گیرد. کمی به خود می‌پیچد. نمی‌داند که این درد، دردِ چیست! اهل خانه را مطلع می‌کند … انگار طفل تو راهیش قصد به دنیا آمدن داشت! اما چقدر زود! هنوز سه ماه دیگر وقت هست! خلاصه که عروسِ کوچک را به بیمارستان می‌رسانند … و من به دنیا آمدم … 

ادامه‌ی قصه را مادربزرگ نقل می‌کند. وقتی خبر آورند عصمت فارغ شده، خودت را برسان! سراسیمه و متعجب لباسهایی را که برای سیسمونی آماده کرده بودم، درون بُقچه‌ای بستم و راهی شدم … گویا پزشک از زنده ماندنت قطع امید کرده بود! تو را درون این دستگاههای شیشه‌ای گذاشته بودند! اندازه یک کف دست بودی، شاید هم کمی بزرگتر! نگاهی به تو می‌انداختم و نگاهی به لباسها … اما؛ «گر نگهدار من آنست که من می‌دانم؛ شیشه را در بغل سنگ نگه می‌دارد»؛ حالا که به قد و بالایت نگاه می‌کنم، می‌گویم این همان دختر چند گرمی‌ست که می‌گفتند، نمی‌ماند!

و اما بعد! همان پایان کلیشه‌ای! قصه‌ی ما به سر رسید کلاغه به خونش نرسید!

 

امروز تولدمِ! 

قصه روز تولد

 

* عمو ابراهیــم

 

   دوشنبه 13 خرداد 13986 نظر »

1 ... 4 5 6 ...7 ... 9 ...11 ...12 13 14 ... 33