شوق پرواز داشتن، پرواز تا بینهایت، تا رسیدن به خــدا

مردی وارسته،

آنقدر وارسته که به عشق زمینی‌اش بگوید: «تو عشق سومی! عشق اوّلم خــدا، بعد پرواز و بعد ملیحه خانوم»

عشق به پرواز، 

پرواز به سوی حرّیت، رها شدن از زندان هَوس،

با وجودی سراسر عشق، از خودگذشتگی، انسانیت، شجاعت، ایثار ...

دلاور میدان جنگ،

تو جا مانده حج نبودی! 

گفتی: «مکه من این مرز و بوم است ...»

حاجیان به سمت منا و عرفات می‌رفتند و تو به سوی قربانگاهت،

آنها به سوی خانه خــدا و تو به سوی خودِ خــدا.

حَجَت قبول ... شهادتت مبارک ...

 

شهید بابایی

 

  15 مرداد سالروز شهادت شهید سرلشکر خلبان عباس بابایی/ تولد 14 آذر 1329 در شهرستان قزوین/ شهادت 15 مرداد 1366 منطقه عملیاتی، مصادف با عید قربان.  

 

   دوشنبه 15 مرداد 139724 نظر »

 

«بِسمِ رَبِّ الشُّهَداءِ وَ الصِّدِیقِین»

 

در یکی از معتبرترین دانشگاه‌های آمریکا تحصیل کرد و  مدرک دکترا گرفت؛ اما ذرّه‌ای فرهنگ بیگانه روی او تأثیر نگذاشت و همچنان به دنبال مقدّسات و ارزشهای اسلامی بود؛ حتی در آمریکا. او یک اسطوره بود. اسطوره‌ی جنگ و مبارزه با ظلم و کفر در مکتب اسلام و جهان. 

از کدامین حضورش در جبهه نبرد حق علیه باطل بگویم؛ جبهه لبنان، نبرد با رژیم شاهنشاهی طاغوت، جبهه کردستان و یا جبهه خوزستان ... دلبسته مقام و منصب دنیایی‌اش نشد و ثابت قدم بود در مسیر هدف و رسالتی که بر دوش داشت.

بت دنیا را شکست و وجودش را از همه قید و بندهای دنیایی رها ساخت و شجاعانه علیه ستمگران جنگید؛ برای برافراشته شدن پرچم حق و سبکبال، چون عاشقی دلداده به استقبال شهادت شتافت. امام خمینی او را «سردار پر افتخار اسلام» نامید و شهادتش را «انسان ساز».

 

«ای خدای بزرگ اکنون که به سراغ تو می‌آیم از تو هیچ انتظاری ندارم، آنچه کردم فقط به خاطر عشق به تو بوده است.»

 

 شهید دکتر مصطفی چمران، تولد ۱۳۱۱ قم، شهادت۱۳۶۰/۳/۳۱ دهلاویه 

 

 و بشنــو از کلام دوست : 

«هنر آن است که بی‌هیاهوهای سیاسی و خودنمایی‌های شیطانی برای خدا به جهـاد برخیزد و خود را فدای هدف کند نه هوا، و این هنر مردان خداست.»[۱]

 

هنر مردان خدا

 

ــــــــــــــــ

۱ _ پیام امام خمینی به مناسبت شهادت دکتر چمران، ۱۳۶۰/۴/۱

 

   سه شنبه 29 خرداد 139716 نظر »

 

" شکستـن نفـس "

باران شديدی در تهران باريده بود. خيابان 17 شهريور را آب گرفته بود. چند پيرمرد می‌خواستند به سمت ديگر خيابان بروند مانده بودند چه کنند. همان موقع ابراهيم از راه رسيد. پاچه شلوار را بالا زد. با کول کردن پيرمردها، آنها را به طرف ديگر خيابان برد. ابراهيم از اين کارها زياد انجام می‌داد. هدفی هم جز شکستن نفس خودش نداشت. مخصوصاً زمانی که خيلی بين بچه‌ها مطرح بود!

 

 خاطره جمعی از دوستان

♦ برگرفته از کتاب سلام بر ابراهیم 

 

 

   دوشنبه 7 خرداد 1397نظر دهید »

1 2