«موش و زنبور»   در یک مزرعه توی یک درخت، یک زنبور و موش و عنکبوت زندگی می‌کردند. «ویز ویزی» که زنبور بود، خواب بود. بعد یه صدایی شنید. بیدار شد. نگاهی به اتراف (اطراف) انداخت. دوباره خوابید. باز همون صدا اومد. بعد دید یه انکبوت (عنکبوت) اونجاست. بعد… بیشتر »
   یکشنبه 26 خرداد 139818 نظر »
  آی قصه قصه قصه! نون و پنیر و پسته! یکی از کارهای هر شب من، بافتن قصه‌های جور وا جور به هم است؛ بلکه‌ پسرکم به خواب رود. قصه که کم می‌آورم، شروع به گفتن قصه‌های خودش می‌کنم، از بدو تولد تا به الان. آنقدر برایش جذاب است که با دو تا گوش نه! دو تای دیگر… بیشتر »
   دوشنبه 13 خرداد 13986 نظر »