سلام ای فرشته‌ی زیبای من! ای درخشان‌ترین ستاره‌ی آسمان زندگیم! اگر که بگویم وجودت معجزه‌ی زندگی‌ام بود، بیراه نگفته‌ام. از همان وقت که درونم جوانه زدی و شکفتی و من در انتظار قد کشیدنت بودم تا ریشه بگسترانی و شاخ و برگ بگیری. و تو شدی همه‌اش من! چه حس شیرینی بود تجربه‌ی اولین مادرانگی‌ام!

ای آرام جانم! دلم از آن واژه‌های ناب و تازه می‌خواهد تا کنار هم بچینم و بگویم که چقدر وجودت بر من مبارک است! آن زمان که با قدمهای کوچکت پا در زندگیم گذاشتی و برکت را برایم به ارمغان آوردی. تو زیباترین لبخند خدا شدی و چونان نقشی زیبا بر چهره‌ی زندگانیم نشستی و به آن روح بخشیدی. و من هر روز شاهد قد کشیدنت بودم تا به امروز که به شانزده سالگی‌ات رسیده‌ای. لحظه لحظه‌هایی که با تو گذشت برای من مملو از خاطره‌اند. هنوز هم با نگاهِ به تو همان حس اولین مادرانگی‌ام درونم جوانه می‌زند.

دخترم زهرا جان! امروز را به یمن قدوم پربرکت فاطمه‌ی معصومه سلام الله علیها به نام تو خوانده‌اند. بانویی بلند مرتبه که خداوند جلال و جبروت مادرش زهرایِ مرضیه را به او عنایت کرده است. چند سطری برای تو نوشتم تا بگویم تو در دنیایی قدم گذاشته‌ای که گاه آماج طوفانهای سهمگین قرار می‌گیری، پس مراقب باش شاخه‌هایت نشکنند. تو لایق بهترینها و پُر ارزش‌ترینها هستی. الگوی زندگیت را همان بانویی قرار بده که بانوی تهذیب و اخلاق است، چرا که تو دختر امروز و مادر فرداها خواهی بود.

زهرای من! برایت دنیایی پر از رنگهای زیبا، پر از خوشبختی، پر از سعادتمندی ... آرزومندم. دوستت دارم. روزت مبارک!

 


موضوعات: مناسبت‌ها
   پنجشنبه 13 تیر 139812 نظر »

 

امتحان منطق داشته باشی با استرسی منطقی و ذهنی مشوش از انواع قضایا بعد ببینی که دوست جانت «گذر» مراقب جلسه امتحان است. دوست جانی که اگر همه عاشق ۱۹ و ۲۰ باشند او عشق ۱۳، ۱۴ و ۱۷ است. نمراتی که اصلا در مخیله‌ی من نمی‌گنجند و ظرف تحققشان همان ذهن است و بس (!) اما چه کنم که فانتزیهای دوستم این مدلی‌ست! حال بالقوه است یا بالفعل نمی‌دانم؟

با قدمهایش فانتزیهای قشنگش در ذهنم رژه می‌روند که: «آی بچه خرخون! نمره فقط ۱۳، ۱۴ و ۱۷! خیلی قشنگن! گوگولین!» گاهی هم با نگاهش به من می‌فهماند که: «بسه! چقد می‌نویسی!».

یکی از مسولیتهای دوستم در پروسه‌ی خطیر مراقبت، آبرسانی به ما تشنگان جلسه امتحان [نه تشنگان علم‌آموزی! از آن تشنگانی که لبشان خشک شده و دلشان می‌خواهد آب را هورت هورت سر بکشند] است. همی نگاهش می‌کنم و طلب آب. ساقی هم ساقی‌های قدیم! نمی‌دانم عاشق شده بود یا چه (؟) آب را به یکباره سر ریز می‌کند روی برگه‌ی امتحانم! نگاهم به نگاهش گره می‌خورد! خنده‌ای تحویلم می‌دهد و می‌رود. 

کلافگی را در چهره‌اش می‌خوانم. اصولا دلش می‌خواهد آزاد باشد و رها یا به قولی در حال گذر! دلش می‌خواهد هر چه زودتر زمان تمام شود. با بلند شدن هر کدام از بچه‌ها قند توی دلش آب می‌شود. اعلام می‌کنند ۵ دقیقه تا پایان امتحان. از اعماق وجودش خدا را شکر می‌کند! 

 

+ از آن مراقبهایی بود که دوستش داشتم. حضورش به من قوت قلب داد. :))

 ++ فانتزیهای گذر را خیلی جدی نگیرید!!! خودش هم از اون بچه خرخون‌هاست، رو نمیکنه! ;)))

 


موضوعات: روزانه نوشت
   یکشنبه 9 تیر 139813 نظر »

 

چهارباغ امروز با چهارباغ همیشگی فرق می‌کند. چهارباغی که وقتی گذرت به آنجا می‌اُفتاد باید چشمانت را فرو می‌بستی تا نبینی چه بر سر عفاف و حجاب فاطمی آورده‌اند! گوشهایت را می‌گرفتی تا نشنوی صداهای شیطانی‌ را! قدمهایت را بلند بلند برمی‌داشتی تا بگریزی از میان بیهودگی‌ها و برسی به جایی که کمی هوای پاک استشمام کنی! اما امروز اینجا، باید همه‌اش چشم شوی تا ببینی! همه‌اش گوش شوی تا بشنوی! باید آرام قدم برداری تا ریه‌هایت را پُر کنی از عِطر بهشتی که در هوا پیچیده است!

قاصدک‌ها خبر آوردند، همه بیایید، از خاکهای تفیده‌ی جنوب مهمان داریم. همه پروانه‌وار می‌آیند. صدای پای مهمانمان می‌آید. چشمانی چون ابر بهاری می‌گریند. لبهایی زمزمه می‌کنند: ای مسافران کربلا! ای نظر کردگان بانوی پهلو شکسته! ای عاشقان خسته‌دل! سلام بر شما! خوش آمدید ...

سلام بر شما که در تب و تاب ماندن و رفتن، رفتن را اختیار کردید، برای احیای دین و امروز آمدید برای احیایی دوباره. آمدید تا حیاتی دوباره به این کوچه‌های پُر شده از گامهای بیهوده و بی‌تکلیف بدهید. آمدید تا چراغ راه شوید برای آن جاده‌های مبهم سرگردانی‌ که غرق در ظلمات و تاریکی‌اند. آمدید تا شکفتن دوباره را، پاک شدن در دریای بندگی را تداعی کنید ...

چه آرامشی دارد سر بر تابوت شما گذاشتن و رازهای دل را واگویه کردن!

 

وداع با شهدا

 

چهار باغ امروز با همیشه فرق می‌کند. امروز اینجا خود بهشت است!

 

+ مراسم وداع با شهدا، جمعه ۷ تیر ۱۳۹۸، چهارباغ عباسی، اصفهان.

   شنبه 8 تیر 13988 نظر »

 

همیشه رفتن به کتابخانه و گشتن لابلای کتابها را دوست داشتم، اما مدت مدیدی‌ست که مشغله‌ها و روزمرگی‌ها این فرصت ناب را از من گرفته‌اند. همین شد که تصمیم گرفتم کتابخانه‌ای برای خودم دست و پا کنم. کتابخانه‌ای که همیشه همراه من است و هر زمان که فرصتی بیابم به آن سری زده و گشتی لابلای کتابهایش می‌زنم. کتابهای این کتابخانه نه از جنس کاغذ بلکه از جنس دیجیتالند، هر چند که در دست گرفتن کتابهای کاغذی و ورق زدنشان و استشمام بویِ کاغذِ کتابهای نو یا کهنه لذت دیگری دارد، اما به قول معروف «کاچی بعضِ هیچی».

 

 

 

کتابی که این روزها از کتابخانه‌ام به امانت گرفته‌ام، کتاب «دختران آفتاب» است. این کتاب در قالب داستانی شیوا و روان بر آن است تا جایگاه و شان یک زن در جامعه را بشناساند. شخصیت اصلی این داستان «مریم» دختر یک بازیگر مشهور سینماست که بعد از مواجه شدن با مشکلات زندگی، ناشی از اختلافات پدر و مادرش تصمیم می‌گیرد به همراه اکیپی از دانشجویان راهی سفر به سرزمین «شمس‌الشموش» شود. در این سفر دخترانی که با مریم همسفرند بر سر مسائل گوناگونی بحث می‌کنند. یکی از بحثهایی که برای مریم جذاب و او را به یاد اختلافات پدر و مادرش می‌اندازد «تساوی حقوق زن و مرد» است. مریم و همسفرهایش می‌شوند دختران آفتاب و روایتگر این داستان! این کتاب از جمله کتابهای تقریظ شده‌ توسط مقام معظم رهبری می‌باشد.

 

 

 


موضوعات: کافه کتاب
   جمعه 7 تیر 1398نظر دهید »

 

بہ نام خدا

 

داستان دوم: داستان‌نویسی با کلمات؛ حسن، خروس، سنجاقک، درخت سیب. مدت زمان ۳۰ دقیقه.

 

سه دوست

 

یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچکس نبود. یک روز تابستان در شهر تاریخی اصفهان، در خیابان نگارستان سه دوست بودند به نام آرش، طاها و حسن. یک روز در خانه‌ی حسن یک سنجاقک آمد. حسن یک خروس در بالکن داشت. حسن خروسش را آورد تا سنجاقک را بخورد، اما خروس سنجاقک را نخورد و حتّا (همان حتی خودمان) به آن هم نگاه نکرد. بعد حسن تصمیم گرفت خودش سنجاقک را بگیرد و بکشد و به خروس بدهد و این کار را کرد.

دو روز بعد دوستانش آرش و طاها به خانه‌ی آن آمدند. حسن در حیات (حیاط) خود یک درخت سیب داشت. حسن برای دوستانش از درخت سیب برای آنها سیب آورد. آرش یک سیب برداشت و دید یک کرم تویش است و تا او را دید، جیغ زد و از خانه به بیران (بیرون) رفت. ولی وقتی کرم را دید او را به لباس طاها پرتاب کرد و طاها هم از خانه بیران (بیرون) رفت.

طاها و آرش با حسن قهر کردند. یازده روز بعد حسن برای آشتی کردن، آرش و طاها را به خانه‌ی خود دعوت کرد. آرش، طاها و حسن آشتی کردند و به هم گفتند که تا آخر امر (عمر) یار و یاور هم باشند.

 

«پایان»

 

ــــــ

پ.ن: چرا نوشته بیران؟! بحث کلمات محاوره‌ای و معیار بوده که طاها خیال می‌کند بیرون محاوره‌ای‌ست و بیران زبان معیار! چطور میگیم خونمون محاوره‌ای و خانه‌مان معیار! (بخاطر ”ون“ آخر کلمه!) 

 

   دوشنبه 3 تیر 139813 نظر »

1 ... 6 7 8 ...9 ... 11 ...13 ...14 15 16 ... 37