ایستگاه اول که سوار شدم، گفتم: خودم را می‌‌سپارم دست روزگار، فارغ از اینکه کجا می‌رود و چگونه! هر کجا که رفت من هم می‌روم، تا ایستگاه آخر؛ مثل برگ در جریان آب. برگهای شناورِ روی آب را دیده‌ای؟ برگ خودش را می‌سپارد به جریان آب. بالا و پایین می‌رود.… بیشتر »
   شنبه 18 اسفند 139739 نظر »
  نمی‌دانم چه سرّی‌ست، هر زمان اسم امتحان می‌آید، آنهم منطق! حوصله‌ی وا کردن لایِ کتابم را ندارم! اصلاً حس درس خواندن ندارم! تمرکز که دیگر هیچ! هر چه می‌خواهم ذهنم را متمرکز کنم، نمی‌شود که نمی‌شود! ناخودآگاه این ذهنِ فرّار شروع به خیال پردازی می‌کند.… بیشتر »

موضوعات: روزانه نوشت
   دوشنبه 13 اسفند 139711 نظر »
  بعضی قرارها تو زندگی آدم‌ها خیلی مهمند؛ مثلِ قرار صبح پنجشنبه‌ی من! قرارِ صبح پنجشنبه، برای من خیلی مهم بود، پس باید کلاسم را تعطیل می‌کردم تا به قرارم برسم. مترو گزینه‌ی مناسبی برای زودتر رسیدن بود. در مسیر رسیدن به ایستگاه مترو، باید از چهار راه… بیشتر »
   شنبه 11 اسفند 139726 نظر »
  یادتان می‌آید، قدیمترها یک موضوع انشای پرطرفدار داشتیم با این مضمون که: «علم بهتر است یا ثروت؟» عده‌ای علم را انتخاب می‌کردند، عده‌ای ثروت و عده‌ای هم، هر دو. تازگیها، همزمان با کلاس منطقمان از آن سوی درب کلاس، صدای نوزادی که مادرش را در علم آموزی… بیشتر »
   چهارشنبه 1 اسفند 139721 نظر »