قرار نیست که همیشه بهانه‌ای باشد، گاهی بی‌بهانه دلت می‌گیرد!

بی‌بهانه دلت تنگ می‌شود! 

بی‌بهانه چشمانت می‌گرید!

بی‌بهانه لبانت می‌خندد!

بی‌بهانه …

امروز، روز بی‌بهانه‌های من است!

دلم بی‌بهانه می‌گیرد!!!

بی‌بهانه باران می‌خواهد!

بی‌بهانه آرامش می‌خواهد، آرامشی بی‌منتها!

بی‌بهانه تو را می‌خواهد!

دلم بال پرواز می‌خواهد!

دلم دعای باران می‌خواهد، بارانی که ببارد و بشوید دل زنگار بسته‌ام را!

اصلا دلم یک خانه تکانی حسابی می‌خواهد، تا پاک شود، پاک پاک پاک!

من و اینهمه بهانه‌های بی‌بهانه!!!

دوباره بگویم؟! دلم تو را می‌خواهد!

دلم همان قرار «شاه و گداییمان» را می‌خواهد!

دلم «ضمانت و ملجاء درماندگانت» را می‌خواهد!

دوباره بگویم؟! دلم تو را می‌خواهد!

 


موضوعات: دل‌ نوشته
   چهارشنبه 16 آبان 139732 نظر »

 

این روزها همه جا حرفِ شماست. مساجد، حسینیه‌ها … همه، در تکاپوی جشنِ میلادِ شما…یادم می‌آید کودکیم را، که همراه با خانواده‌ام، در جشنِ میلاد شما برای زیارت راهی مشهد شدیم …

دخترکی بازیگوش که به هوایِ شنیدن صدای نقاره‌خانه و خوردنِ یک لیوان آب سقاخانه، پدر و مادرش را گم کرد. دوان دوان، به این طرف و آن طرف می‌رفت. مضطرب، پریشان، گریان … و دستان مهربان خادمِ سبز پوشت که آرامشی شد برایِ نگرانیهایش، واحد گمشدگان حرم و پیدا شدن.

آقا جان! دلم پر کشیده که دوباره بیایم و در شلوغی حرمت گُم شَوَم. تمامی صحنها و رواقها را بِدَوَم تا تشنه‌ی یک جرعه آب سقاخانه‌ات شَوَم. برسم به صحن انقلاب و بنشینم روبروی گنبد طلا. دلم را دخیل ببندم به پنجره فولادت و زار زار گریه کنم، آنقدر که پیداشوم، شاید خودم را پیدا کنم!

آقا جان من گمشده‌ام، یک گمشده راه؛ این گمشده را بطلب! روزی، روزگاری از همین روزها، تا که منم زائرت شوم!

«السلام علیک یا غریب الغرباء»

 

میلاد امام رضا (ع)

 

 

   دوشنبه 1 مرداد 13972 نظر »

 

زاینده رود خشک

 

کنارِ تنِ خشکیده و چاک چاکش نشسته بودم. تنی که روزی رگِ حیات شهرمان بود. به یاد آب بازی‌هایِ کودکیم، کنار ساحل زاینده‌رود.

به یاد سنگ‌های رو آبی که پرتاب می‌کردیم و سرگرمی همیشگیِمان شده بود.

یک استکان چایِ آتیشی، یک کاسه آش داغ …

با صدای آب حیات، زندگی جریان داشت …

حال به تو می‌نگرم که چونان جاده‌ای در کویرِ خشک و بی‌جان می‌مانی؛ در گوشه‌ای از این جاده کودکان مشغول توپ بازی‌اند و پا بر تن بی‌جان تو می‌کوبند، امّا تو در خوابی …

کمی آن طرفتر، زمین‌های تشنه که منتظر آب حیاتند؛ کشاورزی که چشم به زمینش دوخته و آه می‌کشد و دستان پینه بسته و خسته او که هزاران حرف در دل نهفته دارد.

 « مَکینه هایی » که خاموشند و دیگر صدایشان به گوش نمی‌رسد؛ تنِ بریده درختان گیلاس …

شنیده بودم بحرانِ آب، امّا شنیدن کِی بُوَد مانندِ دیدن.

دیـروز آب نداشتیم …

در دل رنجور و خسته پیرمرد کشاورز کور سوی امید، سوسو می‌زند و در انتظار سالی است که، «مردم در آن باران فراوان یابند …» *

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* « ثُمَّ يَأْتِي مِنْ بَعْدِ ذلِكَ عامٌ فِيهِ يُغاثُ النَّاسُ وَ فِيهِ يَعْصِرُونَ » ـ یوسف/ آیه 49 ـ سپس بعد از آن، سالى فرا مى‌رسد كه به مردم در آن سال باران مى‌رسد (و مشكل قحطى تمام مى‌شود) ودر آن سال مردم (به خاطر وسعت و فراوانى، از ميوه‌ها ودانه‌هاى روغنى) عصاره مى‌گيرند.

 

   سه شنبه 12 تیر 13978 نظر »

 

مهمانی به انتها رسیده، رمضان بار سفر بسته و در حال کوچ از دنیای روزمره ما و پیوستن به صفحات تاریخ است.

چقدر زود به آخر رسید. انگار همین دیروز بود که عاشقانه در انتظار آمدنش لحظه‌ها را می‌شمردیم …

چقدر دلم تنگ می‌شود برای لحظه لحظه‌های بودنش، برکت سفره‌های افطار و سحرش، نجواهای شبانه و خودمانی با ربُ‌الأَربابش، نسیم سحرگاهانش، صدای ربنای لحظه افطارش، شب‌های بی‌مثل و مانند قدرش، دعای افتتاح و ابوحمزه و جوشن کبیرش و عطر و بوی قرآنیش …

چه حس غریبی دارم … بغض راه گلویم را بسته و زبانم صامت شده از وداع با او.

خدایا این رمضان را، رمضان آخر من قرار مده؛ من به امید دیدار دوباره اش به انتظار می‌نشینم.

ای ماه برکت، رحمت، مغفرت و ای ماه خوب خدا به امید دیدار

 

   چهارشنبه 23 خرداد 13974 نظر »
آقا جان! بہ انتظارت نشستہ‌ایم، بہ امید آن روز کہ، فریاد عدالتخواهی و ظلم‌ستیزی تو گوش افلاک را کر کند ... تو می‌آیی ...

دانلود آهنگ
کاربران آنلاین
  • عیسی صالحی
 
دانلود تقویم کامل سال 98