<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?><!-- generator="kowsarblog/6.7.8-stable" -->
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:admin="http://webns.net/mvcb/" xmlns:rdf="http://www.w3.org/1999/02/22-rdf-syntax-ns#" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/" xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom">
	<channel>
		<title>کویرم تشنه باران</title>
		<link>https://gaemaltaha.kowsarblog.ir/</link>
		<atom:link rel="self" type="application/rss+xml" href="https://gaemaltaha.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2" />
		<description></description>
		<language>fa-IR</language>
		<docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs>
		<admin:generatorAgent rdf:resource="http://b2evolution.net/?v=6.7.8-stable"/>
		<ttl>60</ttl>
				<item>
			<title>روابط فویلی</title>
			<link>https://gaemaltaha.kowsarblog.ir/روابط-فویلی</link>
			<pubDate>13:02:00 +0430 شنبه، 22 شهریور 1404</pubDate>			<dc:creator>Mim.Es</dc:creator>
			<category domain="main">دست‌نوشته‌هایم</category>			<guid isPermaLink="false">1834526@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img style=&quot;display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;&quot; src=&quot;https://kowsarblog.ir/media/blogs/gaemaltaha/quick-uploads/k_pic_78aa3c21-f7e6-4cc9-bc83-e3da502b2612.jpg&quot; alt=&quot;مهارت‌های زندگی&quot; width=&quot;500&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;اوایل ازدواجم، روی صفحه‌ی اجاق گازم را فویل می‌کشیدم؛ این هنری بود که از آمنه خانم همسایه‌ی دیوار به دیوارمان آموخته بودم. هر بار با ظرافتی دقیق و مهندسی‌شده، جای سرشعله‌ها و فندک کنارشان را خالی می‌کردم و صفحه‌ی اجاق گاز را در نقابی نقره‌ای می‌پوشاندم. حتی به توصیه‌ی او، فویلی نیز بر دیوار پشت گاز چسباندم تا اثر پاشیدن روغن و غذا را به خود نگیرد. فرش را هم با روفرشی پوشاندم، تا مبادا گرد و غبار یا لکه‌ی غذایی، روی صورتش خالی بیندازد. وقتی هم که مبل نو آوردیم، با رومبلی پنهانش کردم. تنها با آمدن مهمان بود که فرش و مبل، برای دقایقی از حجاب بیرون می‌آمدند و خودنمایی می‌کردند. &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;خواهرم که می‌آمد، با تعجب می‌گفت: «این چه زندگی‌ای است؟ آدم تا زنده است، باید از زیبایی‌های زندگی لذت ببرد.»&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;کم‌کم این پوشاندن‌های همیشگی خسته‌ام کرد؛ از اندازه‌گیری و برش فویل گرفته تا صاف کردن روفرشی که در رفت‌وآمدهای روزانه پیچ می‌خورد. پس با خداحافظی از این دغدغه‌ها، به زندگی سلامی دوباره کردم و اجازه دادم فرش و مبل و گاز، زیبایی‌شان را بدون حجاب نشان دهند.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;حتی به آمنه خانم هم توصیه کردم. اما او با ایمانی راسخ، به پوشاندن ادامه داد. تا همین چند وقت پیش که بعد از هفده سال، به خانه‌اش رفتم، دیدم گازش هنوز در پوششی از فویل پیچیده شده است. خنده‌ام گرفت و گفتم: «آنی جان، هنوز هم؟...» با آرامش پاسخ داد: «آره مریم، این‌طوری نه فرش را باید شست، نه گاز چرب می‌شود. همه چیز نو می‌ماند.»&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;یک زمانی من هم طرفدار این عقیده بودم؛ از ترس کهنه شدن یا لکه‌دار شدن، اصل زندگی را فراموش کرده بودم. به جای زندگی کردن، در حال موزه‌داری از وسایلی بودم که قرار بود به ما خدمت کنند. این دقیقاً شبیه کاری است که گاهی با روابط‌ِمان می‌کنیم. عشق و دوست داشتن‌ِمان را به یکدیگر فریاد نمی‌زنیم، مبادا که غرورمان جریحه‌دار شود. راحت &quot;نه&quot; نمی‌گوییم، مبادا از چشم دیگران بیوفتیم. حرف دل‌ِمان را پشت لفافه پنهان می‌کنیم مبادا طرد شویم. ما راویانِ سکوتِ خود می‌شویم. دردها را قورت می‌دهیم. اعتراضات‌ِمان را در گلو خفه می‌کنیم و خودمان را درگیر روابط فویلی می‌کنیم.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;اما فراموش کرده‌ایم که زندگی واقعی گاهی آن‌جایی است که لکه‌ی روی فرش، راویِ داستان یک شام به یادماندنی با عزیزان‌ِمان می‌شود. یا خط و خش روی صفحه‌ی گاز، که داستان مهمانی‌های پُر از خنده را روایت می‌کند. پس اجازه دهیم روابط‌ِمان نفس بکشند تا لکه‌ی اشک و لبخند را به خود بگیرند و با تمام کاستی‌ها و زیبایی‌هایشان، واقعی و گرم بمانند. به جای موزه‌داری، باید زندگی کرد و از زندگی با همه‌ی تلخی و شیرینی و نمکش لذت برد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://gaemaltaha.kowsarblog.ir/روابط-فویلی&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p> </p>
<p><img style="display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;" src="https://kowsarblog.ir/media/blogs/gaemaltaha/quick-uploads/k_pic_78aa3c21-f7e6-4cc9-bc83-e3da502b2612.jpg" alt="مهارت‌های زندگی" width="500" /></p>
<p> </p>
<p style="text-align: justify;">اوایل ازدواجم، روی صفحه‌ی اجاق گازم را فویل می‌کشیدم؛ این هنری بود که از آمنه خانم همسایه‌ی دیوار به دیوارمان آموخته بودم. هر بار با ظرافتی دقیق و مهندسی‌شده، جای سرشعله‌ها و فندک کنارشان را خالی می‌کردم و صفحه‌ی اجاق گاز را در نقابی نقره‌ای می‌پوشاندم. حتی به توصیه‌ی او، فویلی نیز بر دیوار پشت گاز چسباندم تا اثر پاشیدن روغن و غذا را به خود نگیرد. فرش را هم با روفرشی پوشاندم، تا مبادا گرد و غبار یا لکه‌ی غذایی، روی صورتش خالی بیندازد. وقتی هم که مبل نو آوردیم، با رومبلی پنهانش کردم. تنها با آمدن مهمان بود که فرش و مبل، برای دقایقی از حجاب بیرون می‌آمدند و خودنمایی می‌کردند. </p>
<p style="text-align: justify;"> </p>
<p style="text-align: justify;">خواهرم که می‌آمد، با تعجب می‌گفت: «این چه زندگی‌ای است؟ آدم تا زنده است، باید از زیبایی‌های زندگی لذت ببرد.»</p>
<p style="text-align: justify;"> </p>
<p style="text-align: justify;">کم‌کم این پوشاندن‌های همیشگی خسته‌ام کرد؛ از اندازه‌گیری و برش فویل گرفته تا صاف کردن روفرشی که در رفت‌وآمدهای روزانه پیچ می‌خورد. پس با خداحافظی از این دغدغه‌ها، به زندگی سلامی دوباره کردم و اجازه دادم فرش و مبل و گاز، زیبایی‌شان را بدون حجاب نشان دهند.</p>
<p style="text-align: justify;"> </p>
<p style="text-align: justify;">حتی به آمنه خانم هم توصیه کردم. اما او با ایمانی راسخ، به پوشاندن ادامه داد. تا همین چند وقت پیش که بعد از هفده سال، به خانه‌اش رفتم، دیدم گازش هنوز در پوششی از فویل پیچیده شده است. خنده‌ام گرفت و گفتم: «آنی جان، هنوز هم؟...» با آرامش پاسخ داد: «آره مریم، این‌طوری نه فرش را باید شست، نه گاز چرب می‌شود. همه چیز نو می‌ماند.»</p>
<p style="text-align: justify;"> </p>
<p style="text-align: justify;">یک زمانی من هم طرفدار این عقیده بودم؛ از ترس کهنه شدن یا لکه‌دار شدن، اصل زندگی را فراموش کرده بودم. به جای زندگی کردن، در حال موزه‌داری از وسایلی بودم که قرار بود به ما خدمت کنند. این دقیقاً شبیه کاری است که گاهی با روابط‌ِمان می‌کنیم. عشق و دوست داشتن‌ِمان را به یکدیگر فریاد نمی‌زنیم، مبادا که غرورمان جریحه‌دار شود. راحت "نه" نمی‌گوییم، مبادا از چشم دیگران بیوفتیم. حرف دل‌ِمان را پشت لفافه پنهان می‌کنیم مبادا طرد شویم. ما راویانِ سکوتِ خود می‌شویم. دردها را قورت می‌دهیم. اعتراضات‌ِمان را در گلو خفه می‌کنیم و خودمان را درگیر روابط فویلی می‌کنیم.</p>
<p style="text-align: justify;"> </p>
<p style="text-align: justify;">اما فراموش کرده‌ایم که زندگی واقعی گاهی آن‌جایی است که لکه‌ی روی فرش، راویِ داستان یک شام به یادماندنی با عزیزان‌ِمان می‌شود. یا خط و خش روی صفحه‌ی گاز، که داستان مهمانی‌های پُر از خنده را روایت می‌کند. پس اجازه دهیم روابط‌ِمان نفس بکشند تا لکه‌ی اشک و لبخند را به خود بگیرند و با تمام کاستی‌ها و زیبایی‌هایشان، واقعی و گرم بمانند. به جای موزه‌داری، باید زندگی کرد و از زندگی با همه‌ی تلخی و شیرینی و نمکش لذت برد.</p>
<p> </p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://gaemaltaha.kowsarblog.ir/روابط-فویلی">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://gaemaltaha.kowsarblog.ir/روابط-فویلی#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://gaemaltaha.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1834526</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>رحمة للعالمین</title>
			<link>https://gaemaltaha.kowsarblog.ir/رحمة-للعالمین-6</link>
			<pubDate>11:37:00 +0430 چهارشنبه، 19 شهریور 1404</pubDate>			<dc:creator>Mim.Es</dc:creator>
			<category domain="main">دست‌نوشته‌هایم</category>			<guid isPermaLink="false">1834296@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img style=&quot;display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;&quot; src=&quot;https://kowsarblog.ir/media/blogs/gaemaltaha/quick-uploads/k_pic_2d6217bc-d661-490e-a77d-360714545ca5.jpg&quot; alt=&quot;رحمة للعالمین&quot; width=&quot;500&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;روزگار، روزگارِ فراموشی فطرت بود. زمینِ تفتیده‌ی حجاز نه با آب که با ظلمت و جهل سیراب می‌شد. در آن ظلمت، رسم‌ها و باورهایی ریشه دوانده بود که عقل را به حیرت وامی‌داشت. تکه‌سنگ‌هایی بی‌جان به نام «لات» و «عزی» و «منات» بر فراز خردها حکمرانی می‌کردند. مردم برای خشنودی آن‌ها قربانی‌های خود را تقدیم می‌کردند. اُم‌الخبائث جزو لاینکف بزم‌هایشان بود. قُمار اموال را از این دست به آن دست می‌گرداند و کینه‌ها را بر‌می‌افروخت. زندگی بازیچه‌ی زورِ قبائل شده بود. بزرگی و کوچکی آدم‌ها نه به کردارشان که به نسب‌ِشان وابسته بود. جنگ بر سر فخرفروشی و نسب و نام، نسل‌ها را به کام مرگ می‌فرستاد. &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;در این میان، زشت‌ترین زخم‌ها بر پیکر انسانیت، نوع نگاهشان به زن بود. رسم وحشیانه‌ی زنده به گور کردن دختران، اوج قساوتِ پدرانی بود که دختر را مایه‌ی ننگ می‌دانستند. زنان مثل کالا به ارث برده می‌شدند.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;جهان، به جاهلیتی که همه‌ی ارزش‌های انسانی را در خود بلعیده بود با حیرت می‌نگریست و در انتظار طلوع یک «رحمة‌ للعالمین» نشسته بود. تا آنکه شب ظلمانی جزیرة‌العرب، میزبان سپیده‌‌دمی شد که از افق مکه سر برآورد. در شبی که تمام کائنات به احترام آن مولود مقدس نفسی تازه کرد. &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;محمد صلوات‌الله‌علیه‌و‌آله متولد شد. تولد او، پیام‌آور ندای فراگیر «قولوا لا اله الا الله تفلحوا» بود. فراخوانی برای کنار گذاشتن بت‌های قبیلگی، نژادی و شخصی و گرد آمدن حول محور کلمه‌ی توحید. خداوند او را رحمتی فرستاد تا رشته‌‌ی پاره‌ شده‌ی دل‌های انسان‌ها را به هم بدوزد و از قبیله‌های متفرق «امت واحده» بسازد. او آمد تا به دختران حق زندگی، عشق و کرامت هدیه کند، تا پدران به داشتن فرزندانی چون فاطمه‌زهرا سلام‌الله‌علیها مباهات کنند.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;تاریخ مسیر خود را عوض کرد. جهالت جای خود را به علم داد، وحشی‌گری به مروت، تفرقه به برادری. او آمد تا پیام‌آور رحمتی بی‌حدّ و اندازه باشد. برای تمام جهانیان، از همان هفدهم ربیع‌الاول سال عام‌الفیل تا امروز و تا همیشه.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; &lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://gaemaltaha.kowsarblog.ir/رحمة-للعالمین-6&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p> </p>
<p><img style="display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;" src="https://kowsarblog.ir/media/blogs/gaemaltaha/quick-uploads/k_pic_2d6217bc-d661-490e-a77d-360714545ca5.jpg" alt="رحمة للعالمین" width="500" /></p>
<p> </p>
<p style="text-align: justify;"> </p>
<p style="text-align: justify;">روزگار، روزگارِ فراموشی فطرت بود. زمینِ تفتیده‌ی حجاز نه با آب که با ظلمت و جهل سیراب می‌شد. در آن ظلمت، رسم‌ها و باورهایی ریشه دوانده بود که عقل را به حیرت وامی‌داشت. تکه‌سنگ‌هایی بی‌جان به نام «لات» و «عزی» و «منات» بر فراز خردها حکمرانی می‌کردند. مردم برای خشنودی آن‌ها قربانی‌های خود را تقدیم می‌کردند. اُم‌الخبائث جزو لاینکف بزم‌هایشان بود. قُمار اموال را از این دست به آن دست می‌گرداند و کینه‌ها را بر‌می‌افروخت. زندگی بازیچه‌ی زورِ قبائل شده بود. بزرگی و کوچکی آدم‌ها نه به کردارشان که به نسب‌ِشان وابسته بود. جنگ بر سر فخرفروشی و نسب و نام، نسل‌ها را به کام مرگ می‌فرستاد. </p>
<p style="text-align: justify;"> </p>
<p style="text-align: justify;">در این میان، زشت‌ترین زخم‌ها بر پیکر انسانیت، نوع نگاهشان به زن بود. رسم وحشیانه‌ی زنده به گور کردن دختران، اوج قساوتِ پدرانی بود که دختر را مایه‌ی ننگ می‌دانستند. زنان مثل کالا به ارث برده می‌شدند.</p>
<p style="text-align: justify;"> </p>
<p style="text-align: justify;">جهان، به جاهلیتی که همه‌ی ارزش‌های انسانی را در خود بلعیده بود با حیرت می‌نگریست و در انتظار طلوع یک «رحمة‌ للعالمین» نشسته بود. تا آنکه شب ظلمانی جزیرة‌العرب، میزبان سپیده‌‌دمی شد که از افق مکه سر برآورد. در شبی که تمام کائنات به احترام آن مولود مقدس نفسی تازه کرد. </p>
<p style="text-align: justify;"> </p>
<p style="text-align: justify;">محمد صلوات‌الله‌علیه‌و‌آله متولد شد. تولد او، پیام‌آور ندای فراگیر «قولوا لا اله الا الله تفلحوا» بود. فراخوانی برای کنار گذاشتن بت‌های قبیلگی، نژادی و شخصی و گرد آمدن حول محور کلمه‌ی توحید. خداوند او را رحمتی فرستاد تا رشته‌‌ی پاره‌ شده‌ی دل‌های انسان‌ها را به هم بدوزد و از قبیله‌های متفرق «امت واحده» بسازد. او آمد تا به دختران حق زندگی، عشق و کرامت هدیه کند، تا پدران به داشتن فرزندانی چون فاطمه‌زهرا سلام‌الله‌علیها مباهات کنند.</p>
<p style="text-align: justify;"> </p>
<p style="text-align: justify;">تاریخ مسیر خود را عوض کرد. جهالت جای خود را به علم داد، وحشی‌گری به مروت، تفرقه به برادری. او آمد تا پیام‌آور رحمتی بی‌حدّ و اندازه باشد. برای تمام جهانیان، از همان هفدهم ربیع‌الاول سال عام‌الفیل تا امروز و تا همیشه.</p>
<p style="text-align: justify;"> </p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://gaemaltaha.kowsarblog.ir/رحمة-للعالمین-6">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://gaemaltaha.kowsarblog.ir/رحمة-للعالمین-6#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://gaemaltaha.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1834296</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>قاصدک نامه‌بر</title>
			<link>https://gaemaltaha.kowsarblog.ir/قاصدک-نامه-بر</link>
			<pubDate>21:40:00 +0430 سه شنبه، 11 شهریور 1404</pubDate>			<dc:creator>Mim.Es</dc:creator>
			<category domain="main">دست‌نوشته‌هایم</category>			<guid isPermaLink="false">1834391@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img style=&quot;display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;&quot; src=&quot;https://kowsarblog.ir/media/blogs/gaemaltaha/quick-uploads/k_pic_fd4758be-a814-4a65-877f-f13def6d8370-1.jpg&quot; alt=&quot;&quot; width=&quot;500&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;نُه سال از آن روز می‌گذرد. آن روزی که خسته و نالان، از همه‌ی دنیا به تنگ آمده بودم. روبروی گنبد فیروزه‌ای مسجد جمکران در سکوت سنگین خودم نشسته بودم و با تو درد دل می‌کردم؛ با تو که فکر می‌کردم از من دوری. گاهی هم گله می‌کردم که چرا صدای این دلِ شکسته را نمی‌شنوی؟&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;غرق در خلوتم بودم که ناگهان پسرکی کوچک با جعبه‌ای پُر از فال‌های رنگی، روبرویم سبز شد. با سماجت بسته‌‌ی فال‌هایش را مقابل صورتم گرفت. اصرار پشت اصرار که یکی بخر! حوصله‌ی هیچکس را نداشتم. دلخور شدم که چرا خلوتم را به هم زده است. خواستم با بی‌حوصلگی از خودم دورش کنم که ندایی درونم گفت: «دلشو نشکن!»&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;تسلیم شدم. یک فال برداشتم. برای مزاح گفتم: «بذار ببینم توش چی نوشته؛ اگه خوب بود، پولشو دو برابر میدم.»؛ با بسم‌الله گفتن کاغذ را باز کردم. وقتی روی خطوط کاغذ جمله‌ی «راهی که انتخاب کردی را برو، هواتو دارم.» را دیدم، دلم به یکباره سبک شد. انگار آن قاصدک کوچک پیغام تو را آورده بود تا آرامشی روح‌بخش به دل خسته‌ام هدیه کند.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;همه‌ی این‌ها را گفتم تا بگویم: «ممنونم. ممنونم که همیشه هستی و هوای ما رو سیاه‌ها را هم داری، حتی وقتی که فکر می‌کنیم، از ما دوری. آقا جانم، آغاز امامتت مبارک.» ❤️&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://gaemaltaha.kowsarblog.ir/قاصدک-نامه-بر&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p> </p>
<p><img style="display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;" src="https://kowsarblog.ir/media/blogs/gaemaltaha/quick-uploads/k_pic_fd4758be-a814-4a65-877f-f13def6d8370-1.jpg" alt="" width="500" /></p>
<p> </p>
<p> </p>
<p style="text-align: justify;">نُه سال از آن روز می‌گذرد. آن روزی که خسته و نالان، از همه‌ی دنیا به تنگ آمده بودم. روبروی گنبد فیروزه‌ای مسجد جمکران در سکوت سنگین خودم نشسته بودم و با تو درد دل می‌کردم؛ با تو که فکر می‌کردم از من دوری. گاهی هم گله می‌کردم که چرا صدای این دلِ شکسته را نمی‌شنوی؟</p>
<p style="text-align: justify;"> </p>
<p style="text-align: justify;">غرق در خلوتم بودم که ناگهان پسرکی کوچک با جعبه‌ای پُر از فال‌های رنگی، روبرویم سبز شد. با سماجت بسته‌‌ی فال‌هایش را مقابل صورتم گرفت. اصرار پشت اصرار که یکی بخر! حوصله‌ی هیچکس را نداشتم. دلخور شدم که چرا خلوتم را به هم زده است. خواستم با بی‌حوصلگی از خودم دورش کنم که ندایی درونم گفت: «دلشو نشکن!»</p>
<p style="text-align: justify;"> </p>
<p style="text-align: justify;">تسلیم شدم. یک فال برداشتم. برای مزاح گفتم: «بذار ببینم توش چی نوشته؛ اگه خوب بود، پولشو دو برابر میدم.»؛ با بسم‌الله گفتن کاغذ را باز کردم. وقتی روی خطوط کاغذ جمله‌ی «راهی که انتخاب کردی را برو، هواتو دارم.» را دیدم، دلم به یکباره سبک شد. انگار آن قاصدک کوچک پیغام تو را آورده بود تا آرامشی روح‌بخش به دل خسته‌ام هدیه کند.</p>
<p style="text-align: justify;"> </p>
<p style="text-align: justify;">همه‌ی این‌ها را گفتم تا بگویم: «ممنونم. ممنونم که همیشه هستی و هوای ما رو سیاه‌ها را هم داری، حتی وقتی که فکر می‌کنیم، از ما دوری. آقا جانم، آغاز امامتت مبارک.» ❤️</p>
<p> </p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://gaemaltaha.kowsarblog.ir/قاصدک-نامه-بر">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://gaemaltaha.kowsarblog.ir/قاصدک-نامه-بر#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://gaemaltaha.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1834391</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>حجاب در محاصره‌ی مدرنیته</title>
			<link>https://gaemaltaha.kowsarblog.ir/حجاب-در-محاصره-ی-مدرنیته</link>
			<pubDate>18:42:00 +0430 سه شنبه، 4 شهریور 1404</pubDate>			<dc:creator>Mim.Es</dc:creator>
			<category domain="main">دست‌نوشته‌هایم</category>			<guid isPermaLink="false">1834387@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img style=&quot;display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;&quot; src=&quot;https://kowsarblog.ir/media/blogs/gaemaltaha/quick-uploads/k_pic_1e908950-74e5-4dc7-b87f-296dc4378460.jpg&quot; alt=&quot;&quot; width=&quot;500&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;همه‌ی ما شاهدیم که موضوع «حجاب» در سال‌های اخیر با چالش‌ها و تغییرات زیادی روبرو شده است. اقبال به سمت چادر کاهش یافته و در مقابل گرایش به سمت کشف حجاب و سایر پوشش‌ها افزایش پیدا کرده است. در این فضا اغلب بانوان چادری از چادرهای سنتی به مدل‌های جدید چادر و عبا روی آورده‌اند؛ چادرهایی با طراحی‌های مدرن و انواع تزئینات چشمگیر، چادرهای مشکی با پارچه‌های طرحدار، چادرهای رنگی (تک رنگ: مثل سرمه‌ای، قهوه‌ای، فیروزه‌ای و...). با توجه به شرایط اجتماعی پیش آمده چند سوال مطرح می‌شود:&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;1_ آیا عبا و چادرهای جدید می‌توانند یک راهکار عملی و هوشمندانه برای احیای حجاب و جذب نسل جوان به سمت حجاب باشند؟ یا این کار باعث مضحکه کردن نماد دینی حجاب شده و به تدریج آن را از محتوا و مفهوم اصلی‌اش تهی می‌کند؟ &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;2_ با توجه به مقتضیات زمان، آیا با تغییر فرم، رنگ و محتوای چادر‌های سنتی، کارکرد اصلی حجاب (پوشش کامل، پرهیز از تبرج، عدم تحریک جنسی، عفت در نگاه) حفظ می‌شود؟ &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;3_ آیا این پوشش‌های آراسته و توجه‌برانگیز مدرن، با ذات و فلسفه‌ی حجاب برتر در اسلام و سیره ائمه علیهم‌السلام به ویژه حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها هم‌خوانی دارد؟ &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;🔻 دوستان عزیز، با ارائه نظرات خود ما در جمع‌بندی این بحث همراهی بفرمایید.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; &lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://gaemaltaha.kowsarblog.ir/حجاب-در-محاصره-ی-مدرنیته&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p> </p>
<p><img style="display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;" src="https://kowsarblog.ir/media/blogs/gaemaltaha/quick-uploads/k_pic_1e908950-74e5-4dc7-b87f-296dc4378460.jpg" alt="" width="500" /></p>
<p> </p>
<p style="text-align: justify;">همه‌ی ما شاهدیم که موضوع «حجاب» در سال‌های اخیر با چالش‌ها و تغییرات زیادی روبرو شده است. اقبال به سمت چادر کاهش یافته و در مقابل گرایش به سمت کشف حجاب و سایر پوشش‌ها افزایش پیدا کرده است. در این فضا اغلب بانوان چادری از چادرهای سنتی به مدل‌های جدید چادر و عبا روی آورده‌اند؛ چادرهایی با طراحی‌های مدرن و انواع تزئینات چشمگیر، چادرهای مشکی با پارچه‌های طرحدار، چادرهای رنگی (تک رنگ: مثل سرمه‌ای، قهوه‌ای، فیروزه‌ای و...). با توجه به شرایط اجتماعی پیش آمده چند سوال مطرح می‌شود:</p>
<p style="text-align: justify;"> </p>
<p style="text-align: justify;">1_ آیا عبا و چادرهای جدید می‌توانند یک راهکار عملی و هوشمندانه برای احیای حجاب و جذب نسل جوان به سمت حجاب باشند؟ یا این کار باعث مضحکه کردن نماد دینی حجاب شده و به تدریج آن را از محتوا و مفهوم اصلی‌اش تهی می‌کند؟ </p>
<p style="text-align: justify;"> </p>
<p style="text-align: justify;">2_ با توجه به مقتضیات زمان، آیا با تغییر فرم، رنگ و محتوای چادر‌های سنتی، کارکرد اصلی حجاب (پوشش کامل، پرهیز از تبرج، عدم تحریک جنسی، عفت در نگاه) حفظ می‌شود؟ </p>
<p style="text-align: justify;"> </p>
<p style="text-align: justify;">3_ آیا این پوشش‌های آراسته و توجه‌برانگیز مدرن، با ذات و فلسفه‌ی حجاب برتر در اسلام و سیره ائمه علیهم‌السلام به ویژه حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها هم‌خوانی دارد؟ </p>
<p style="text-align: justify;"> </p>
<p style="text-align: justify;">🔻 دوستان عزیز، با ارائه نظرات خود ما در جمع‌بندی این بحث همراهی بفرمایید.</p>
<p style="text-align: justify;"> </p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://gaemaltaha.kowsarblog.ir/حجاب-در-محاصره-ی-مدرنیته">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://gaemaltaha.kowsarblog.ir/حجاب-در-محاصره-ی-مدرنیته#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://gaemaltaha.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1834387</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>رفیق بین زمانی</title>
			<link>https://gaemaltaha.kowsarblog.ir/رفیق-بین-زمانی</link>
			<pubDate>21:33:00 +0430 دوشنبه، 3 شهریور 1404</pubDate>			<dc:creator>Mim.Es</dc:creator>
			<category domain="main">دست‌نوشته‌هایم</category>			<guid isPermaLink="false">1834390@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img style=&quot;display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;&quot; src=&quot;https://kowsarblog.ir/media/blogs/gaemaltaha/quick-uploads/k_pic_8db0bd7e-91b3-4c39-b52c-cec0282499b2-1.jpg&quot; alt=&quot;&quot; width=&quot;500&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;سلامی چو بوی خوش آشنایی... نه، نه، این سلام قدیمی را فراموش کن! سلام من به تو، مثل سلام یک اَپ قدیمی به آپدیت جدید!&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;امیدوارم که تو آن‌طرفِ زمان، مجبور نباشی هر روز صبح با زنگ موبایل از خواب بپری و با چشمان به هم چسبیده به سمت یخچال بخزی و درگیر جنگِ بین کَره و پنیر شوی! بلکه با یک چشم بر هم زدن سفره‌ای هوشمند از هر آنچه دلت می‌خواهد برایت فراهم شود! بگذریم!&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;راستش را بخواهی از تو یک درخواست خودمانی و خاص دارم. می‌خواهم رفیق صمیمیِ بینِ زمانی من شوی. هر روز به من پیامک یا ایمیل بزنی و بگویی: «مریم؛ فردا قرار است فلان اتفاق بیوفتد! مثلا فردا حدود ساعت ده تا یازده صبح، گربه‌ی پری خانم، پشت دیوار حیاط، برای مرغ عشق‌های عباس آقا کمین می‌کند!»؛ اینطوری من مثل قهرمان‌های فیلم‌های اکشن، می‌زنم توی دل ماجرا و با یک &quot;پیشته گفتن&quot;، گربه‌ی لوس و خودخواه پری خانم را دَک می‌کنم.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;یا از اتفاقات بدتر خبر بده! از اینکه قرار است فردا صبح ماشینم توی شلوغی خیابان کاوه پنچر شود. من هم مثل سوپرمن، می‌روم وسط جاده و می‌گویم: «این میخ لعنتی را از وسط جاده بردارید خُب!»&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;یا از چیزهای خوب خبر بده! مثلا بنویس: «فردا قرار است سوپرایز شوی، اما همسرت هر کار می‌کند تو از خانه بیرون نمی‌روی!»؛ من هم به بهانه‌ی سر زدن به زهرا خانم می‌روم بیرون، تا آنها بتوانند یک خاطره‌ی قشنگ برای من بسازند.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;اما یک دفعه‌ وسط این خیال‌پردازی یک فکر مزاحم آمد توی ذهنم! انگار تو داری با لبخندی شیطنت‌‌آمیز نگاهم می‌کنی و می‌گویی: «خانم رؤیاباف! مگر امکان دارد! من که یک فایل پر شده روی هارد کامپیوتر نیستم که کپی پیست بشوم! من مثل یک بازی پازلم که تو داری تکه‌تکه می‌سازی‌اش! هر کار کوچکی که امروز انجام می‌دهی، می‌شود بلوکی که فردا را می‌سازد!»&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;درست است؛ حق با توست. به جای اینکه هر روز منتظر پیام تو باشم، خودم نویسنده‌ی اصلی فردا می‌شوم. پس بروم تا یک فنجان قهوه برای خودم بریزم و از همین الان با اعتماد به نفس شروع کنم. خب آینده‌ی عزیز من دارم می‌‌‌آیم تا تو را بسازم! آماده‌ای!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://gaemaltaha.kowsarblog.ir/رفیق-بین-زمانی&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p> </p>
<p><img style="display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;" src="https://kowsarblog.ir/media/blogs/gaemaltaha/quick-uploads/k_pic_8db0bd7e-91b3-4c39-b52c-cec0282499b2-1.jpg" alt="" width="500" /></p>
<p style="text-align: justify;"> </p>
<p style="text-align: justify;">سلامی چو بوی خوش آشنایی... نه، نه، این سلام قدیمی را فراموش کن! سلام من به تو، مثل سلام یک اَپ قدیمی به آپدیت جدید!</p>
<p style="text-align: justify;"> </p>
<p style="text-align: justify;">امیدوارم که تو آن‌طرفِ زمان، مجبور نباشی هر روز صبح با زنگ موبایل از خواب بپری و با چشمان به هم چسبیده به سمت یخچال بخزی و درگیر جنگِ بین کَره و پنیر شوی! بلکه با یک چشم بر هم زدن سفره‌ای هوشمند از هر آنچه دلت می‌خواهد برایت فراهم شود! بگذریم!</p>
<p style="text-align: justify;"> </p>
<p style="text-align: justify;">راستش را بخواهی از تو یک درخواست خودمانی و خاص دارم. می‌خواهم رفیق صمیمیِ بینِ زمانی من شوی. هر روز به من پیامک یا ایمیل بزنی و بگویی: «مریم؛ فردا قرار است فلان اتفاق بیوفتد! مثلا فردا حدود ساعت ده تا یازده صبح، گربه‌ی پری خانم، پشت دیوار حیاط، برای مرغ عشق‌های عباس آقا کمین می‌کند!»؛ اینطوری من مثل قهرمان‌های فیلم‌های اکشن، می‌زنم توی دل ماجرا و با یک "پیشته گفتن"، گربه‌ی لوس و خودخواه پری خانم را دَک می‌کنم.</p>
<p style="text-align: justify;"> </p>
<p style="text-align: justify;">یا از اتفاقات بدتر خبر بده! از اینکه قرار است فردا صبح ماشینم توی شلوغی خیابان کاوه پنچر شود. من هم مثل سوپرمن، می‌روم وسط جاده و می‌گویم: «این میخ لعنتی را از وسط جاده بردارید خُب!»</p>
<p style="text-align: justify;"> </p>
<p style="text-align: justify;">یا از چیزهای خوب خبر بده! مثلا بنویس: «فردا قرار است سوپرایز شوی، اما همسرت هر کار می‌کند تو از خانه بیرون نمی‌روی!»؛ من هم به بهانه‌ی سر زدن به زهرا خانم می‌روم بیرون، تا آنها بتوانند یک خاطره‌ی قشنگ برای من بسازند.</p>
<p style="text-align: justify;"> </p>
<p style="text-align: justify;">اما یک دفعه‌ وسط این خیال‌پردازی یک فکر مزاحم آمد توی ذهنم! انگار تو داری با لبخندی شیطنت‌‌آمیز نگاهم می‌کنی و می‌گویی: «خانم رؤیاباف! مگر امکان دارد! من که یک فایل پر شده روی هارد کامپیوتر نیستم که کپی پیست بشوم! من مثل یک بازی پازلم که تو داری تکه‌تکه می‌سازی‌اش! هر کار کوچکی که امروز انجام می‌دهی، می‌شود بلوکی که فردا را می‌سازد!»</p>
<p style="text-align: justify;"> </p>
<p style="text-align: justify;">درست است؛ حق با توست. به جای اینکه هر روز منتظر پیام تو باشم، خودم نویسنده‌ی اصلی فردا می‌شوم. پس بروم تا یک فنجان قهوه برای خودم بریزم و از همین الان با اعتماد به نفس شروع کنم. خب آینده‌ی عزیز من دارم می‌‌‌آیم تا تو را بسازم! آماده‌ای!</p>
<p> </p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://gaemaltaha.kowsarblog.ir/رفیق-بین-زمانی">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://gaemaltaha.kowsarblog.ir/رفیق-بین-زمانی#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://gaemaltaha.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1834390</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>دستیار وفادار</title>
			<link>https://gaemaltaha.kowsarblog.ir/دستیار-وفادار</link>
			<pubDate>18:41:00 +0430 یکشنبه، 2 شهریور 1404</pubDate>			<dc:creator>Mim.Es</dc:creator>
			<category domain="main">دست‌نوشته‌هایم</category>			<guid isPermaLink="false">1834385@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img style=&quot;display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;&quot; src=&quot;https://kowsarblog.ir/media/blogs/gaemaltaha/quick-uploads/k_pic_5b39ef97-cf0d-4cd8-aebf-119f09b191fd-1.jpg&quot; alt=&quot;&quot; width=&quot;500&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;گاهی به حال ماشین همسفرم غبطه می‌خورم؛ به مسیر کوتاهی که صبح‌ها می‌پیماید. به هوای خنکِ سکانس پارکینگ روی بدنه‌اش و به ساعت‌ها خوابیدنش در پارکینگ تا زمان بازگشتش در پایان ساعت کاری. ولی من حتی در تعطیلاتِ به ظاهر آرامِ عید و تابستان، در دستانِ گرمِ همسفرم، بیدارم.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;زندگی من از زمان مجازی شدن آموزش، یکسره با نفسِ او گره خورده است. اگر از حال و روز خودم بگویم، باید از بوی عرق اضطراب بگویم که از کف دستش روی پوستم می‌نشیند، وقتی که دیرش شده و باید تندتند تایپ کند. صفحه کیبوردم از شدت ضرباتِ پی‌درپی، به نفس‌نفس می‌افتد. «الف» همیشه غر می‌زند: «همش من! چرا هیچکس سراغ «ژ» نمی‌رود؟» کلید فاصله، با صدایی خش‌دار ناله سر می‌دهد: «بگذارید یک لحظه بخوابم، اینهمه کلمه جدا کردم، جانم به لب رسید!» کلید ارسال هم از ارسال بی‌وقفه پیام‌ها به لرزه افتاده است.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;همیشه نهالی از اعلان‌‌ها روی صفحه‌ام سبز می‌شود؛ صدای دینگِ پیامِ اولیا، لرزش پیام‌های گروه‌های مدرسه، آلارم‌های یکی پس از دیگری برای یادآوری جلسات و دوره‌ها، گاهی تا پاسی از شب، خواب را از چشمانم می‌رباید.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;نوبت به چشمانم می‌رسد. دوربینم روشن می‌شود تا طعم شوق فهمیدن در چهره‌ی یک دانش‌آموز یا بوی گچ تخته را ثبت کند. گالری‌ام، انبارِ خاطراتی است از تشنگی فهمیدن و نوشیدن آب زلال دانش، از رنگ‌های پرنشاط زنگ ورزش، از نرمی فرش نمازخانه و صدای آرام ذکرها، از نظم صفوف صبحگاهی، از همخوانی سرود ملی و صدای خنده‌های رها شده در فصل‌های رنگارنگ اردو. گاهی این خاطرات، چنان بر دوش حافظه‌ام سنگینی می‌کنند که پردازنده‌ام از حرارت یادآوری، یخ می‌زند و قفل می‌کند.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;بخشی از حافظه‌ام را به مأموریت خطیری اختصاص داده‌ام. این بخش، موتور محرک معلمم است. در آنجا فایل‌های پی‌دی‌اف طرح درس، مثل سربازان منظم در صف منتظرند تا با فرمانِ تدریس صبحگاه اجرا شوند. سوالات آزمون فصل‌به‌فصل در سلول‌های انفرادی زندانی‌اند تا فصل آزادی فرا برسد. نرم‌افزارهای تدریس مثل تجهیزات سنگین یک کارخانه دائما در حال گرم کردن پردازنده‌ی بی‌نوای من هستند. &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;دردناکترین لحظه برایم وقتی‌ست که قلبِ نیمه جانم، از تپش می‌افتد. در میانه‌ی کلاس مجازی یا در حال ارسال یک پیام فوری به اولیا به یک‌باره وجودم تهی می‌شود. هشدار قرمز مثل زنگ خطر یک آمبولانس فریاد می‌زند: «شارژر! پاوربانک! هر چه هست دوان‌دوان بیاور!»؛ وقتی سوزن سرد شارژر به پهلویم فرو می‌رود، آب حیات در رگ‌هایم جاری می‌شود و جان تازه‌ای می‌گیرم. گاهی هم به حالت ذخیره انرژی پناه می‌برم و در عزلت خود به آینده می‌اندیشم.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;اما با همه‌ی این خستگی‌ها می‌دانم که من فقط یک شی نیستم. من دستیار وفادار یک معلمم؛ پلی هستم میان علم معلم و دانش‌آموزانش. هر فیلمی که ضبط می‌کنم، هر عکسی که قاب می‌کنم و هر پیامی که ارسال می‌کنم سنگ‌بنایی برای ساختن فردایی روشن می‌شود. می‌دانم که پایان کار من، یک خاموشی ساده نیست؛ بلکه عاقبت‌بخیری برای دستیاری است که در این راه مقدس، جانش را ذره‌ذره تقدیم می‌کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://gaemaltaha.kowsarblog.ir/دستیار-وفادار&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p> </p>
<p><img style="display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;" src="https://kowsarblog.ir/media/blogs/gaemaltaha/quick-uploads/k_pic_5b39ef97-cf0d-4cd8-aebf-119f09b191fd-1.jpg" alt="" width="500" /></p>
<p> </p>
<p style="text-align: justify;">گاهی به حال ماشین همسفرم غبطه می‌خورم؛ به مسیر کوتاهی که صبح‌ها می‌پیماید. به هوای خنکِ سکانس پارکینگ روی بدنه‌اش و به ساعت‌ها خوابیدنش در پارکینگ تا زمان بازگشتش در پایان ساعت کاری. ولی من حتی در تعطیلاتِ به ظاهر آرامِ عید و تابستان، در دستانِ گرمِ همسفرم، بیدارم.</p>
<p style="text-align: justify;"> </p>
<p style="text-align: justify;">زندگی من از زمان مجازی شدن آموزش، یکسره با نفسِ او گره خورده است. اگر از حال و روز خودم بگویم، باید از بوی عرق اضطراب بگویم که از کف دستش روی پوستم می‌نشیند، وقتی که دیرش شده و باید تندتند تایپ کند. صفحه کیبوردم از شدت ضرباتِ پی‌درپی، به نفس‌نفس می‌افتد. «الف» همیشه غر می‌زند: «همش من! چرا هیچکس سراغ «ژ» نمی‌رود؟» کلید فاصله، با صدایی خش‌دار ناله سر می‌دهد: «بگذارید یک لحظه بخوابم، اینهمه کلمه جدا کردم، جانم به لب رسید!» کلید ارسال هم از ارسال بی‌وقفه پیام‌ها به لرزه افتاده است.</p>
<p style="text-align: justify;"> </p>
<p style="text-align: justify;">همیشه نهالی از اعلان‌‌ها روی صفحه‌ام سبز می‌شود؛ صدای دینگِ پیامِ اولیا، لرزش پیام‌های گروه‌های مدرسه، آلارم‌های یکی پس از دیگری برای یادآوری جلسات و دوره‌ها، گاهی تا پاسی از شب، خواب را از چشمانم می‌رباید.</p>
<p style="text-align: justify;"> </p>
<p style="text-align: justify;">نوبت به چشمانم می‌رسد. دوربینم روشن می‌شود تا طعم شوق فهمیدن در چهره‌ی یک دانش‌آموز یا بوی گچ تخته را ثبت کند. گالری‌ام، انبارِ خاطراتی است از تشنگی فهمیدن و نوشیدن آب زلال دانش، از رنگ‌های پرنشاط زنگ ورزش، از نرمی فرش نمازخانه و صدای آرام ذکرها، از نظم صفوف صبحگاهی، از همخوانی سرود ملی و صدای خنده‌های رها شده در فصل‌های رنگارنگ اردو. گاهی این خاطرات، چنان بر دوش حافظه‌ام سنگینی می‌کنند که پردازنده‌ام از حرارت یادآوری، یخ می‌زند و قفل می‌کند.</p>
<p style="text-align: justify;"> </p>
<p style="text-align: justify;">بخشی از حافظه‌ام را به مأموریت خطیری اختصاص داده‌ام. این بخش، موتور محرک معلمم است. در آنجا فایل‌های پی‌دی‌اف طرح درس، مثل سربازان منظم در صف منتظرند تا با فرمانِ تدریس صبحگاه اجرا شوند. سوالات آزمون فصل‌به‌فصل در سلول‌های انفرادی زندانی‌اند تا فصل آزادی فرا برسد. نرم‌افزارهای تدریس مثل تجهیزات سنگین یک کارخانه دائما در حال گرم کردن پردازنده‌ی بی‌نوای من هستند. </p>
<p style="text-align: justify;"> </p>
<p style="text-align: justify;">دردناکترین لحظه برایم وقتی‌ست که قلبِ نیمه جانم، از تپش می‌افتد. در میانه‌ی کلاس مجازی یا در حال ارسال یک پیام فوری به اولیا به یک‌باره وجودم تهی می‌شود. هشدار قرمز مثل زنگ خطر یک آمبولانس فریاد می‌زند: «شارژر! پاوربانک! هر چه هست دوان‌دوان بیاور!»؛ وقتی سوزن سرد شارژر به پهلویم فرو می‌رود، آب حیات در رگ‌هایم جاری می‌شود و جان تازه‌ای می‌گیرم. گاهی هم به حالت ذخیره انرژی پناه می‌برم و در عزلت خود به آینده می‌اندیشم.</p>
<p style="text-align: justify;"> </p>
<p style="text-align: justify;">اما با همه‌ی این خستگی‌ها می‌دانم که من فقط یک شی نیستم. من دستیار وفادار یک معلمم؛ پلی هستم میان علم معلم و دانش‌آموزانش. هر فیلمی که ضبط می‌کنم، هر عکسی که قاب می‌کنم و هر پیامی که ارسال می‌کنم سنگ‌بنایی برای ساختن فردایی روشن می‌شود. می‌دانم که پایان کار من، یک خاموشی ساده نیست؛ بلکه عاقبت‌بخیری برای دستیاری است که در این راه مقدس، جانش را ذره‌ذره تقدیم می‌کند.</p>
<p> </p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://gaemaltaha.kowsarblog.ir/دستیار-وفادار">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://gaemaltaha.kowsarblog.ir/دستیار-وفادار#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://gaemaltaha.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1834385</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>فردای روشن</title>
			<link>https://gaemaltaha.kowsarblog.ir/فردای-روشن-1</link>
			<pubDate>19:05:00 +0430 سه شنبه، 28 مرداد 1404</pubDate>			<dc:creator>Mim.Es</dc:creator>
			<category domain="main">دست‌نوشته‌هایم</category>			<guid isPermaLink="false">1823768@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img style=&quot;display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;&quot; src=&quot;https://kowsarblog.ir/media/blogs/gaemaltaha/quick-uploads/k_pic_25278f42-5b68-4402-bea4-87c0feade9fa.jpg&quot; alt=&quot;&quot; width=&quot;500&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;نسیمِ بقیع بوی غربت و خاکستر می‌داد. چشمانش را به افق دوخت. صدای بال زدن کبوتران همچون همهمه‌‌ی ملائکی که برای مرثیه‌خوانی گرد هم آمده‌اند، فضا را آکنده کرده بود. فرود آمدند، یکی پس از دیگری. بر روی خاکی که مدفن عزیزترین‌هاست. آن‌ها تنها زائرانی هستند که بی‌قید و شرط، آزاد و رها هر زمان که بخواهند بال می‌گشایند و بر سینه‌ی مزار اولیای خفته در این خاک فرود می‌آیند. &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;در غروب غمگین بقیع، ذهنش به سال یازده هجری پرواز کرد. به شبی تاریک و اندوه‌بار. به آخرین نجواهای علی علیه‌السلام با فاطمه‌‌اش. به زمزمه‌ای که آمیخته با رنجِ تنهایی بود. چه کسی باور می‌کرد که دختر پیامبر، در دل تاریکی شب و پنهان از چشم‌ها به خاک سپرده شود؟! انگار تاریخ هم از شرم چشمانش را بسته بود.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;آن دفن شبانه تنها یک پایان نبود؛ یک آغاز غم‌انگیز بود. آغازی بر امام‌کُشی. مزار مخفی شده‌ در این خاک، فریاد خاموشی بود علیه ظلمی که قد کشید و سایه‌‌ی شومش را بر سر تاریخ انداخت. &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;نگاهش به قبور مطهر ائمه‌ی بقیع افتاد. قبرهایی که روزی قبه‌هایشان همچون تاجی بر سر این خاک می‌درخشیدند. امروز اما تنها به خاکی ساده و بی‌پیرایه رضایت داده بودند تا مظلومیت خویش را فریاد بزنند. &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;او به آینده چشم دوخت. به ظهور عدالتی که امیدبخش است. چشمانش را بست و حرمی را در برابر دیدگانش تصور کرد. روزی را به تماشا نشست که این خاک غریب در زیر طاقِ نیلگون گنبدی از نور، جان گرفته است. روزی که زائران همچون کبوتران، آزادانه و بی‌دغدغه بر این خاک بوسه می‌زدند و ندای «لبیکِ»شان از جان بقیع برمی‌خاست و در دل تاریخ طنین‌انداز می‌شُد.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; &lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://gaemaltaha.kowsarblog.ir/فردای-روشن-1&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p> </p>
<p><img style="display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;" src="https://kowsarblog.ir/media/blogs/gaemaltaha/quick-uploads/k_pic_25278f42-5b68-4402-bea4-87c0feade9fa.jpg" alt="" width="500" /></p>
<p> </p>
<p style="text-align: justify;">نسیمِ بقیع بوی غربت و خاکستر می‌داد. چشمانش را به افق دوخت. صدای بال زدن کبوتران همچون همهمه‌‌ی ملائکی که برای مرثیه‌خوانی گرد هم آمده‌اند، فضا را آکنده کرده بود. فرود آمدند، یکی پس از دیگری. بر روی خاکی که مدفن عزیزترین‌هاست. آن‌ها تنها زائرانی هستند که بی‌قید و شرط، آزاد و رها هر زمان که بخواهند بال می‌گشایند و بر سینه‌ی مزار اولیای خفته در این خاک فرود می‌آیند. </p>
<p style="text-align: justify;"> </p>
<p style="text-align: justify;">در غروب غمگین بقیع، ذهنش به سال یازده هجری پرواز کرد. به شبی تاریک و اندوه‌بار. به آخرین نجواهای علی علیه‌السلام با فاطمه‌‌اش. به زمزمه‌ای که آمیخته با رنجِ تنهایی بود. چه کسی باور می‌کرد که دختر پیامبر، در دل تاریکی شب و پنهان از چشم‌ها به خاک سپرده شود؟! انگار تاریخ هم از شرم چشمانش را بسته بود.</p>
<p style="text-align: justify;"> </p>
<p style="text-align: justify;">آن دفن شبانه تنها یک پایان نبود؛ یک آغاز غم‌انگیز بود. آغازی بر امام‌کُشی. مزار مخفی شده‌ در این خاک، فریاد خاموشی بود علیه ظلمی که قد کشید و سایه‌‌ی شومش را بر سر تاریخ انداخت. </p>
<p style="text-align: justify;"> </p>
<p style="text-align: justify;">نگاهش به قبور مطهر ائمه‌ی بقیع افتاد. قبرهایی که روزی قبه‌هایشان همچون تاجی بر سر این خاک می‌درخشیدند. امروز اما تنها به خاکی ساده و بی‌پیرایه رضایت داده بودند تا مظلومیت خویش را فریاد بزنند. </p>
<p style="text-align: justify;"> </p>
<p style="text-align: justify;">او به آینده چشم دوخت. به ظهور عدالتی که امیدبخش است. چشمانش را بست و حرمی را در برابر دیدگانش تصور کرد. روزی را به تماشا نشست که این خاک غریب در زیر طاقِ نیلگون گنبدی از نور، جان گرفته است. روزی که زائران همچون کبوتران، آزادانه و بی‌دغدغه بر این خاک بوسه می‌زدند و ندای «لبیکِ»شان از جان بقیع برمی‌خاست و در دل تاریخ طنین‌انداز می‌شُد.</p>
<p style="text-align: justify;"> </p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://gaemaltaha.kowsarblog.ir/فردای-روشن-1">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://gaemaltaha.kowsarblog.ir/فردای-روشن-1#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://gaemaltaha.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1823768</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>در ساحل دجله</title>
			<link>https://gaemaltaha.kowsarblog.ir/در-ساحل-دجله</link>
			<pubDate>18:56:00 +0430 جمعه، 24 مرداد 1404</pubDate>			<dc:creator>Mim.Es</dc:creator>
			<category domain="main">دست‌نوشته‌هایم</category>			<guid isPermaLink="false">1823765@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img style=&quot;display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;&quot; src=&quot;https://kowsarblog.ir/media/blogs/gaemaltaha/quick-uploads/1__5_.jpg&quot; alt=&quot;&quot; width=&quot;500&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;وَن مسافربری، روی جاده‌های ناهموار عراق به سمت سامرا در حرکت بود. تکان‌های شدید و چاله‌های عمیق، گویی بخشی از مسیر زیارت بود. موجِ سراب، روی آسفالت داغ جاده، دنیا را در هاله‌ای از رؤیا و واقعیت غرق کرده بود. ما اما برای رسیدن لحظه‌شماری می‌کردیم. &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;ناگهان از میان سراب روی جاده، نگین فیروزه‌ای دجله نمایان شد. رودخانه‌ای که قرن‌ها قصه در سینه داشت. در آن‌سوی رود، گنبد طلایی حرم سامرا همچون خورشیدی بر فراز افق می‌درخشید. پنجره‌ی ون را باز کردم تا هوایی تازه کنم. بر ساحل دجله، بدن‌های کوچک و شاداب کودکانی را دیدم که آب‌تنی می‌کردند. قطرات آب زیر نور خورشید مثل الماس بر پوستشان می‌درخشید. &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;رو به کوثر خانم کلاس پنجمی کردم و گفتم: «این صحنه‌ها را با تمام وجودت نگاه کن. این رود پُر عظمت، این آسمان آبی، این قبه‌ی طلایی که از دور نظاره‌گر ماست؛ نه فقط با چشم که با جان ببین و در گنجینه‌ی خاطراتت ثبت کن.»؛ سپس راز این درخواست را با او در میان گذاشتم: «سال تحصیلی جدید در کتاب هدیه‌های آسمانی‌ات، درسی به نام &quot;در ساحل دجله&quot; دارید. روزی که به این درس رسیدی، اینجا را به یاد بیاور؛ آنگاه درس برایت زنده خواهد شد؛ گویی بار دیگر اینجا ایستاده‌ای.»&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;در همان لحظه، یاد شاگردانم در کلاس درس افتادم. وقتی برایشان آرزو کردم که روزی پایشان به این دیار باز شود و درس کتاب را نه در قالب کلماتی خشک، بلکه با طعم واقعی سفر و حقیقت زیارت درک کنند.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;ون از کنار رود فاصله گرفت و به حرم نزدیکتر شد. هر چه به حرم نزدیک‌تر می‌شدیم غربت عجیبی زمین‌گیرمان می‌کرد. حرم مثل نگینی در میان حلقه‌ای از خانه‌های ویرانه بود. ویرانه‌هایی که یادآور جنایت‌های دشمن تکفیری بود. بغض سنگینی گلویمان را می‌فشرد. تا به حال بقیع را زیارت نکرده بودم. می‌گفتند غربت ائمه در آنجا گلو را می‌فشارد. گویا اینجا، سامرا پس از بقیع، غریب‌ترین مکان دنیا شده بود. &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;قلبم به تپش افتاد. انگار پرده‌های غیبت را می‌دیدم. امام زمانم را با قلبی پُر از درد در پس این دیوارها احساس می‌کردم. دردی که از غربت او بود، از تنهایی‌اش، از انتظار طولانی‌اش و از امتی که او را تنها گذاشته‌‌‌اند. اشک‌هایم جاری شد نه از غربت حرم که از شرمندگی. شرمندگی از اینکه ما در آسایشیم و او در تنهایی. ما در غفلتیم و او در انتظار ما.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;در غربت آن حریم مقدس زیارت برایم معنای دیگری یافت. زیارتی باارزش بود که بر پایه‌ی معرفت باشد. معرفتی که دل را آماده کند تا ندای «یا صاحب‌الزمان» را از ژرفای تاریخ بشنود. معرفت به اینکه بدانم این بارگاه، تنها خانه‌ی امام هادی و امام حسن عسکری علیهم‌السلام نیست، بلکه مسیری‌ست به سوی امامی که در پس پرده‌ی غیبت است. بفهمم که هر قدم در این زمین مقدس باید پاسخی باشد به ندای امام زمان (عج) که فرمودند: «برای فرج من بسیار دعا کنید.» &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;اینجا بود که دانستم این دعا فقط یک عبارت نیست؛ یک میثاق است. میثاقی که مرا از یک تماشگر غیبت به یاورِ فرج تبدیل می‌کرد. اینکه چنان زندگی کنم که گویی هر لحظه چشم به راه آمدنش هستم. با قلبی که هم‌آواز با تنهایی‌اش بتپد. با اعمالی که مژده‌ی ظهور بدهد و با رفتاری که یادآور عدالت اوست.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://gaemaltaha.kowsarblog.ir/در-ساحل-دجله&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p> </p>
<p><img style="display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;" src="https://kowsarblog.ir/media/blogs/gaemaltaha/quick-uploads/1__5_.jpg" alt="" width="500" /></p>
<p> </p>
<p style="text-align: justify;">وَن مسافربری، روی جاده‌های ناهموار عراق به سمت سامرا در حرکت بود. تکان‌های شدید و چاله‌های عمیق، گویی بخشی از مسیر زیارت بود. موجِ سراب، روی آسفالت داغ جاده، دنیا را در هاله‌ای از رؤیا و واقعیت غرق کرده بود. ما اما برای رسیدن لحظه‌شماری می‌کردیم. </p>
<p style="text-align: justify;"> </p>
<p style="text-align: justify;">ناگهان از میان سراب روی جاده، نگین فیروزه‌ای دجله نمایان شد. رودخانه‌ای که قرن‌ها قصه در سینه داشت. در آن‌سوی رود، گنبد طلایی حرم سامرا همچون خورشیدی بر فراز افق می‌درخشید. پنجره‌ی ون را باز کردم تا هوایی تازه کنم. بر ساحل دجله، بدن‌های کوچک و شاداب کودکانی را دیدم که آب‌تنی می‌کردند. قطرات آب زیر نور خورشید مثل الماس بر پوستشان می‌درخشید. </p>
<p style="text-align: justify;"> </p>
<p style="text-align: justify;">رو به کوثر خانم کلاس پنجمی کردم و گفتم: «این صحنه‌ها را با تمام وجودت نگاه کن. این رود پُر عظمت، این آسمان آبی، این قبه‌ی طلایی که از دور نظاره‌گر ماست؛ نه فقط با چشم که با جان ببین و در گنجینه‌ی خاطراتت ثبت کن.»؛ سپس راز این درخواست را با او در میان گذاشتم: «سال تحصیلی جدید در کتاب هدیه‌های آسمانی‌ات، درسی به نام "در ساحل دجله" دارید. روزی که به این درس رسیدی، اینجا را به یاد بیاور؛ آنگاه درس برایت زنده خواهد شد؛ گویی بار دیگر اینجا ایستاده‌ای.»</p>
<p style="text-align: justify;"> </p>
<p style="text-align: justify;">در همان لحظه، یاد شاگردانم در کلاس درس افتادم. وقتی برایشان آرزو کردم که روزی پایشان به این دیار باز شود و درس کتاب را نه در قالب کلماتی خشک، بلکه با طعم واقعی سفر و حقیقت زیارت درک کنند.</p>
<p style="text-align: justify;"> </p>
<p style="text-align: justify;">ون از کنار رود فاصله گرفت و به حرم نزدیکتر شد. هر چه به حرم نزدیک‌تر می‌شدیم غربت عجیبی زمین‌گیرمان می‌کرد. حرم مثل نگینی در میان حلقه‌ای از خانه‌های ویرانه بود. ویرانه‌هایی که یادآور جنایت‌های دشمن تکفیری بود. بغض سنگینی گلویمان را می‌فشرد. تا به حال بقیع را زیارت نکرده بودم. می‌گفتند غربت ائمه در آنجا گلو را می‌فشارد. گویا اینجا، سامرا پس از بقیع، غریب‌ترین مکان دنیا شده بود. </p>
<p style="text-align: justify;"> </p>
<p style="text-align: justify;">قلبم به تپش افتاد. انگار پرده‌های غیبت را می‌دیدم. امام زمانم را با قلبی پُر از درد در پس این دیوارها احساس می‌کردم. دردی که از غربت او بود، از تنهایی‌اش، از انتظار طولانی‌اش و از امتی که او را تنها گذاشته‌‌‌اند. اشک‌هایم جاری شد نه از غربت حرم که از شرمندگی. شرمندگی از اینکه ما در آسایشیم و او در تنهایی. ما در غفلتیم و او در انتظار ما.</p>
<p style="text-align: justify;"> </p>
<p style="text-align: justify;">در غربت آن حریم مقدس زیارت برایم معنای دیگری یافت. زیارتی باارزش بود که بر پایه‌ی معرفت باشد. معرفتی که دل را آماده کند تا ندای «یا صاحب‌الزمان» را از ژرفای تاریخ بشنود. معرفت به اینکه بدانم این بارگاه، تنها خانه‌ی امام هادی و امام حسن عسکری علیهم‌السلام نیست، بلکه مسیری‌ست به سوی امامی که در پس پرده‌ی غیبت است. بفهمم که هر قدم در این زمین مقدس باید پاسخی باشد به ندای امام زمان (عج) که فرمودند: «برای فرج من بسیار دعا کنید.» </p>
<p style="text-align: justify;"> </p>
<p style="text-align: justify;">اینجا بود که دانستم این دعا فقط یک عبارت نیست؛ یک میثاق است. میثاقی که مرا از یک تماشگر غیبت به یاورِ فرج تبدیل می‌کرد. اینکه چنان زندگی کنم که گویی هر لحظه چشم به راه آمدنش هستم. با قلبی که هم‌آواز با تنهایی‌اش بتپد. با اعمالی که مژده‌ی ظهور بدهد و با رفتاری که یادآور عدالت اوست.</p>
<p> </p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://gaemaltaha.kowsarblog.ir/در-ساحل-دجله">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://gaemaltaha.kowsarblog.ir/در-ساحل-دجله#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://gaemaltaha.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1823765</wfw:commentRss>
		</item>
			</channel>
</rss>
