« گذربه شیرینیِ رطب »

 

  «موش و زنبور»

 

در یک مزرعه توی یک درخت، یک زنبور و موش و عنکبوت زندگی می‌کردند. «ویز ویزی» که زنبور بود، خواب بود. بعد یه صدایی شنید. بیدار شد. نگاهی به اتراف (اطراف) انداخت. دوباره خوابید. باز همون صدا اومد. بعد دید یه انکبوت (عنکبوت) اونجاست. بعد یه کم چشاشو بست. عنکبوت فکر کرد، زنبور خوابیده. بعد پایین رفت تا زنبور رو عزیت (اذیت) ‌کند. تا پایین رفت زنبور سریع نیشش را به عنکبوت زد. عنکبوت بالا رفت و اوفتاد (افتاد). زنبور خوابید بعد صدای ناله‌ی عنکبوت او را عزیت (اذیت) می‌کرد. موش در تبقه‌ی (طبقه‌ی) پایین گفت: آهای زنبور چرا عنکبوت رو نیش زدی؟ زنبور گفت: اون عزیتم (اذیتم) کرد. بعد موش با زنبور می‌خواستن با هم بجنگن. عنکبوت گفت: دعوا نکنید، بیاین منو پانسمان کنید. اونا رفتن عنکبوتو پانسمان کردند و داستان به خوشی و خوبی تمام شد و با هم دوست شدند.

 «به قلم طاها»

ـــــ

پ.ن: خانم کتابخانه امروز گفته بود که ظرف مدت ده دقیقه با چهار کلمه‌ی «موش، کلاغ، نان و خاله زینب» یک داستان چالشی و هیجانی بنویسند. طاها جهت چالشِ بیشتر، کلمات را به موش، زنبور و عنکبوت تغییر می‌دهد و داستانی بس هیجان‌انگیز خلق می‌کند. به علت ضیق وقت و عجله‌ای که داشتند برخی واژه‌ها ناصحیح نوشته شده بود، که بنده ملزم به اصلاح آنها شدم. :))

 

   یکشنبه 26 خرداد 1398
آراي كاربران براي اين مطلب
5 ستاره:
 
(16)
4 ستاره:
 
(0)
3 ستاره:
 
(0)
2 ستاره:
 
(0)
1 ستاره:
 
(0)
16 رأی
ميانگين آراي اين مطلب:
5.0 stars
(5.0)
نظر از: پاک و منزه اهل پرواز [عضو] 
5 stars
سلام.. خوب شد که همه چی به خوبی تموم شد..
1398/04/02 @ 07:29
نظر از: یار مهـــدی [عضو] 
5 stars
سلام عزیزم بله خدا رو شکر! و اِلّا تلافات زیاد داشتیم. :))
1398/04/02 @ 08:14
نظر از: ... [عضو] 
5 stars
سلاااااام طاها چطوری؟ خوبی؟ امممم چه قصه قشنگی گفتی ،پس تو غیر از شیطنت هم ،فسقل خان ،داستان هم میتونی بگی :)) دوباره قصه نوشتی ب مامان بگو واسمون بزاره :)
1398/03/28 @ 21:23
نظر از: یار مهـــدی [عضو] 
5 stars
سلام گذر خان خانم. ممنون. باشه می‌نویسم و میدم مامانم بذاره تو همین چیز، چی بود مامان؟! وبلاگ اِ فسقل!!!
1398/03/28 @ 21:53
نظر از: ریحانة الحسین(س) [عضو] 
5 stars
آفرین به نویسنده کوچک موفق باشید.
1398/03/28 @ 08:34
نظر از: یار مهـــدی [عضو] 
5 stars
سلام. ممنونم!
1398/03/28 @ 16:13
نظر از: پینــــــــار [عضو] 
5 stars
فقط اون قسمتش که عنکبوته گفت بیاین منو پانسمان کنین:))))))))))) احسنت،ده تا ستاره طلایی
1398/03/27 @ 20:19
نظر از: یار مهـــدی [عضو] 
5 stars
سلام پینار جان ممنونم اتفاقا منم این تیکشو خیلی دوست داشتم :)))
1398/03/27 @ 21:21
نظر از: ریاحی [عضو] 
5 stars
وای خدا چقدر شیرین
1398/03/27 @ 17:32
نظر از: یار مهـــدی [عضو] 
5 stars
ممنونم خاله :))
1398/03/27 @ 18:00
نظر از: یاس‌کبود۱۴ [عضو] 
5 stars
خب تعریفم داره ماشالله خوب مطلبی نوشته فقط باید به حرف مامانش خوب گوش کنه که یه خورده نوشتنش بهتر بشه خب دیگه شما مطالب رو میبرید اون سمت و سو ههههههه
1398/03/27 @ 16:16
نظر از: یار مهـــدی [عضو] 
5 stars
:))))
1398/03/27 @ 17:13
نظر از: سایه [عضو] 
بهش بگو خاله سایه هم ازت تعریف کرد :))
1398/03/27 @ 13:03
نظر از: یار مهـــدی [عضو] 
5 stars
سلام خاله سایه، ممنونم :))))
1398/03/27 @ 14:25
نظر از: یاس‌کبود۱۴ [عضو] 
میگم ماشالله به پسرت خب دیگه مثل مامانش نویسنده است قبل از اینکه پیگیر بشی آجی میگم انشالله خدا هم به ما بده البته قبلش باباش که خواب تشریف داره بیاد
1398/03/26 @ 21:50
نظر از: یار مهـــدی [عضو] 
5 stars
ممنونم خاله یاس عزیز! :)) طاها کلی ذوق کرد، ازش تعریف کردی. :)))) ـــ میگم دقت کردی هر جا میری بحث کشیده میشه سمت آقاییییی! :))))))))) ـــ ان شاء الله که زود زود تشریف بیارن! :)))
1398/03/27 @ 12:04
نظر از: ریاحی [عضو] 
5 stars
یه کافی شاپ دور وبرشون هست. ان شاالله از اون جا یه آقایی خوب و نجیب سر و کله اش پیدا بشه. مثلاً مشتریه بعد یاسم داره رد می شه می بینه و یه دل نه صد دل .... یا برادر بزرگه گردندگان کافی شاپ یا پسر عمو (:
1398/03/27 @ 17:36
نظر از: یار مهـــدی [عضو] 
5 stars
آرره در جریان امر هستم. :))) تو کوثرنت سر به سرش گذاشتم گفت بیا تو وبلاگ ببین حدیث عشق چقدر پیگیر! :)
1398/03/27 @ 18:02


فرم در حال بارگذاری ...