ایستگاه اول که سوار شدم، گفتم: خودم را می‌‌سپارم دست روزگار، فارغ از اینکه کجا می‌رود و چگونه!

هر کجا که رفت من هم می‌روم،

تا ایستگاه آخر؛

مثل برگ در جریان آب.

برگهای شناورِ روی آب را دیده‌ای؟

برگ خودش را می‌سپارد به جریان آب.

بالا و پایین می‌رود.

خیال می‌کنی سبکبال و رهاست.

گاهی سنگها سدِ راهش می‌شوند. شاید جریان آب نجاتش دهد. 

می‌رود، می‌رود اما بی‌هدف!

گاهی جریان آب کند می‌شود، گاهی تند می‌شود. گاهی پیچ در پیچ می‌شود …

می‌رود، می‌رود اما بی‌هدف!

فاصله‌ای نیست تا پرتگاه، فاصله‌ای نیست تا آبشار! باید کاری کند! اما…

 

 

باید پیاده شوم،

قبل از رسیدن به ایستگاه آخر!

باید کاری کنم، قبل از رسیدن به پرتگاه! 

 

   شنبه 18 اسفند 139736 نظر »

 

بعضی قرارها تو زندگی آدم‌ها خیلی مهمند؛ مثلِ قرار صبح پنجشنبه‌ی من!

قرارِ صبح پنجشنبه، برای من خیلی مهم بود، پس باید کلاسم را تعطیل می‌کردم تا به قرارم برسم. مترو گزینه‌ی مناسبی برای زودتر رسیدن بود. در مسیر رسیدن به ایستگاه مترو، باید از چهار راه همیشگی عبور می‌کردم. علی‌رغم قرمز بودن چراغِ عبورِ عابرِ پیاده، از لابلایِ ماشینها و بی‌توجه به بوق ممتدشان، عبور کردم.

آنطرف چهار راه خانم مسنی صدایم زد و گفت: «دخترم! من را می‌بری آنطرف چهار راه؟ عصایم را نیاورده‌ام، تعادل ندارم …». اینبار از چراغ سبز عبور کردم، نه چراغ قرمز!

… بالاخره رسیدم به قرار. یک قرار چهار نفره!*

تقدیر الهی این بود که قرار ما در قطعه‌ای از بهشت برقرار شود. اینها اتفاقی نبود! پنجشنبه، گلستان شهدا، سالگرد شهید خرازی، تربت شهید … نماز ظهر را خواندیم. کمی قدم زدیم و بعد گوشه‌ای نشستیم. یک جمع دوستانه … زمان گذشت؛ ساعت به وقت جدایی … بعد از خداحافظی، سر درِ خروجیِ گلستان؛ خانمی به دنبال آدرس یک خیابان بود؛

ـ «خانم! من را راهنمایی می‌کنید …؟»

بله! هم مسیریم، با هم می‌رویم.

هم کلام شدیم. گفت: سه هفته‌‌ی متوالی‌ برای گرفتن حاجتم به گلستان آمدم. قول و قرارهایی با شهدا گذاشتم، حاجتم را گرفتم. امروز آمده بودم تا نذرم را ادا کنم … و بعد زیر لب زمزمه کرد: «زین کعبه‌ی عشق بی‌تفاوت مگذر، حاجت بطلب ز تربت پاک شهید».

اینها اتفاقی نبود! برگشتم و پشت سرم را نگاه کردم. این منم؟! اینجا …! چه قول و قرارهایی گذاشته‌ای؟! برای رسیدن به قرارت چه کرده‌ای؟!

 

قرار با شهدا

 

* تسنیم، سایه، گذر موقت و یار مهدی

 

   شنبه 11 اسفند 139726 نظر »

 

یادتان می‌آید، قدیمترها یک موضوع انشای پرطرفدار داشتیم با این مضمون که: «علم بهتر است یا ثروت؟» عده‌ای علم را انتخاب می‌کردند، عده‌ای ثروت و عده‌ای هم، هر دو.

تازگیها، همزمان با کلاس منطقمان از آن سوی درب کلاس، صدای نوزادی که مادرش را در علم آموزی همراهی می‌کند، طنین انداز می‌شود. من که از شنیدن صدای نوزاد، دلم غش می‌رود! برای عده‌ای هم این صدا گوش‌خراش است و مخلِ حواسِ جمعِ منطقیشان!

یکی می‌گوید: «ای بابا ساکتش کنید!»

دیگری می‌گوید: «آخه شما را چه به درس خواندن! بروید و به بچه‌داری و خانه‌داریتان برسید! درس خواندن برای امثال من است که شوهر و بچه ندارند!»

استاد با لحنی حاکی از تعجب می‌گوید: «این هم نظری‌ست!»

عده‌ای به فکر فر می‌روند، آن هم از نوع منطقیش! شاید مجردهایِ کلاس، در این فکر بودند که؛ درس خواندن یا ازدواج یا بچه‌دار شدن؟! شاید آنهایی که قصد داشتند مادر بشوند، در این فکر بودند که؛ با بچه‌دار شدن باید قیدِ درس خواندن را بزنند؟! شاید مادرانِ علم‌آموزِ کلاسمان در این فکر بودند که؛ ما هم باید برویم به خانه‌داری و فرزند‌داریِمان برسیم و …؟!

امروز می‌توان موضوع انشای قدیمیِمان را بسط داد به اینکه: «علم بهتر است یا ثروت یا ازدواج یا فرزندارشدن؟!» اما زندگی یک موضوع انشای ساده و قدیمی نیست که یکی را انتخاب کنیم یا همه را!

همه‌ی ما ممکن است در طول مراحل مختلف زندگیمان بر سر چند راهیهایِ انتخاب قرار بگیریم، پس باید به گونه‌ای اهداف خودمان را مشخص کنیم تا موجب پشیمانی و سر افکندگی ما در آینده نشود. هدف من از درس خواندن چیست؟ هدف من از ازدواج و فرزند دار شدن چیست؟

نه درس خواندن منافاتی با ازدواج و فرزندداری دارد و نه ازدواج و فرزندداری منافاتی با درس خواندن! نمی‌شود به کسی گفت: که دَرسَت را بخوان و بعد ازدواج کن. و نمی‌شود، گفت: که شما متأهلی! باید قید تحصیل و علم آموزی را بزنی! زیاد هستند بانوانِ متأهلی که در عرصه‌های مختلف علمی موفقند و توانمند!

به نظر شما کدام؟ تحصیل یا ازدواج یا فرزندداری؟!

 

ــــــــــــ

پی نوشت: مقام معظم رهبری در پاسخ به سوال عروس مدافع حرم که گفتند: وظیفه‌ی من در قبال زندگیم چیست؟ دوست داشتم از خودتان بپرسم، واقعا وظیفه‌ی خودم را نمی‌دانم. من در حال تحصیلم و هنوز بچه ندارم؛ فرمودند: «اول که بچه‌دار شوید، تاخیر در بچه‌دار شدن ناشکری‌ست و عواقب بدی به همراه خواهد داشت. ثانیا تحصیل کنید و ثالثا زندگیتان را تا می‌توانید، شیرین کنید. من کسی را سراغ دارم که با چهار بچه مقاطع بالای تحصیلی را پشت سر گذاشته و هیچ اشکالی ندارد».

 

   چهارشنبه 1 اسفند 139721 نظر »

 

حکایت ما از آنجا شروع شد که امروز را به فردا سپردیم، سپردیم، سپردیم، تا روز قبل از امتحان. برایمان درس عبرت نمی‌شود که نمی‌شود!! آدمیزاد است و هزار و یک پیشامد!

به خیال اینکه یک جزوه‌ی چهارده صفحه‌ایست، قد و قامتی ندارد، شاخش را می‌شکنیم! 

اما؛ وصف ما و این جزوه‌ی به ظاهر کم حجم، شد مَثَل همان «فلفل نبین چه ریزه …»!!!

خروس‌خوان شروع کردم به دست و پنجه نرم کردن با این جزوه‌ی چهارده صفحه‌ای. معده دردمان هم که مزید بر مشقت درس خواندن شده بود. نمی‌دانم از معده دردمان بود یا مغزمان یاری نمی‌داد یا اینکه کلماتش غامض و پیچیده بود!

مثلا؛ جزوه‌ی «ساده‌نویسی و زیبا نویسی» بود! پرهیز از ابهام و پیچیدگی و سردرگمی …!

گاه گاهی باید به فرهنگ لغت مراجعه می‌کردم، تا شاید از معنا و مفهوم برخی کلمات چیزی عایدم شود! 

فی‌الحال من شده‌ام مغلوب این جزوه‌ی کم حجم و پر محتوا! از کل این محتوا تنها یک بند طلایی، به خاطرمان مانده است که لازم دیدم شما را هم به فیض برسانم!

«نخستین و مهمترین شرط زیبا نویسی، رعایت روانی و سادگی‌ست. سادگی در اینجا به معنای زلالی‌ست. نوشته باید مثل آب سر‌چشمه زلال و روان باشد، بطوریکه بتوان ریگهای کف آن را هم دید. این زلالی به آب جلوه می‌دهد و آن را در چشم هر رهگذری زیبا می‌سازد. همین زیبایی‌ست که سبب می‌شود رهگذران کنار چشمه بنشینند و سپس دست در آن فرو برند و جرعه‌ای بنوشند.»

من که نتوانستم از آب این سرچشمه بنوشم! خُب احسن این بود، که این شرط را در جزوه‌ی مزبور نیز، رعایت می‌کردید. شاید هم؛ مشکل از گیرنده باشد، نه فرستنده!!!

 

   شنبه 15 دی 139722 نظر »

 

اِپیزود دوم

 

” یک ظهر پر هیاهوی پاییزی “

یکی از تصمیمات جدی من در آغاز سال تحصیلی جدید این بود که، مسیر بین خانه و حوزه را پیاده طی کنم. برای من که بسیار لذت‌بخش است، دیدن منظره‌های ساده، شاید هم پر زرق و برق کوچه و بازار، خیابانهای شلوغ و گاه خلوت، هیاهوی بازار، نگاه کردن ویترینِ مغازه‌ها … 

یک ظهر پر هیاهوی پاییزی، پیاده‌روی و گــذر از میان بازار …

علی رغم گرانیهای موجود، کار و کاسبی و بازار رونق خودش را دارد. قصابی، سوپری، نانوایی، لوازم خانگی، لباس فروشی …

گاهی در حین پیاده‌روی، وارد مغازه‌ی لباس فروشی می‌شوم و قیمت اجناسش را می‌پرسم. خُب، کم کم هوا در حال سرد شدن است و باید به فکر تهیه‌ی لباس گرم برای اهل خانه باشم!

در میان هیاهو و شلوغی بازار، فروشنده‌ای در حال بازار گرمی‌ست. « بدو بیا، حراج … حراج… نصف قیمت… آتیش زدم به مالم … !!!»

 

 

اصولا خیلی از ما در این شرایط وانفسا زندگی و گرانیها به دنبال این حراجیها و ارزانیها هستیم!

به خیال اینکه بتوانم در میان این حراجیها، لباسی مناسب فصل سرما پیدا کنم، وارد مغازه شدم. ظاهرا که فروشنده‌ی محترم، آتش به اجناس تابستانه‌اش زده بود تا فضا را برای ورود اجناس زمستانی باز کند!

در این فصل که تابستانه به کار ما نمی‌آید! البته عده‌ای می‌خریدند برای تابستان آینده! خُب با بودجه‌ای که از سرانه‌ی سالانه کنار گذاشته‌ایم باید به فکر خرید زمستانه باشم، که قیمت آنها هم سر به فلک کشیده است!

بهتر نیست هر چیزی را به فصلش با قیمت مناسب بفروشید؟! 

نه! نفرمایید، باید پولی به جیب بزنند و سودی برنند! این هم نوعی از کاسبی‌ست!!!

فکر می‌کنم، با این وضع قیمتها باید بروم به سراغ میل بافتنی و کامواهایم! دستِ کم کلاه و شالِشان را خودم می‌بافم!

ادامـــه دارد …

     👈 اپیزود اول

 

   پنجشنبه 6 دی 139711 نظر »

1 3 4 5 ...6 ...7 8 9 10 11

آقا جان! بہ انتظارت نشستہ‌ایم، بہ امید آن روز کہ، فریاد عدالتخواهی و ظلم‌ستیزی تو گوش افلاک را کر کند ... تو می‌آیی ...

دانلود آهنگ
کاربران آنلاین
  • عیسی صالحی
 
دانلود تقویم کامل سال 98