خداوند بی‌نهایت است و لا مکان و بی‌زمان،

اما بقدر فهم تو کوچک می‌شود،

و بقدر نیاز تو فرود می‌آید،

و بقدر آرزوی تو گسترده می‌شود،

و بقدر ایمان تو کارگشا می‌شود،

و به قدر نخِ پیر زنانِ دوزنده باریک می‌شود،

و به قدر دل امیدواران گرم می‌شود،

یتیمان را پدر می‌شود و مادر،

بی‌برادران را برادر می‌شود،

بی‌همسرماندگان را همسر می‌شود،

عقیمان را فرزند می‌شود،

ناامیدان را امید می‌شود،

گمگشتگان را راه می‌شود،

در تاریکی ماندگان را نور می‌شود،

رزمندگان را شمشیر می‌شود،

پیران را عصا می‌شود،

و محتاجان به عشق را عشق می‌شود،

خداوند همه چیز می‌شود همه کس را

به شرط اعتقاد!

به شرط پاکی دل!

به شرط طهارت روح!

به شرط پرهیز از معامله با ابلیس! 

بشویید قلب‌هایتان را از هر احساس ناروا،

و مغزهایتان را از هر اندیشه‌ی خلاف،

و زبان‌هایتان را از هر گفتارِ ناپاک،

و دست‌هایتان را از هر آلودگی در بازار،

و بپرهیزید از ناجوانمردیهــا،

ناراستی‌ها،

نامردمی‌ها!

چنین کنید تا ببینید که خداوند، چگونه بر سر سفره‌ی شما با کاسه‌ای خوراک و تکه‌ای نان می‌نشیند،

و بر بندِ تاب، با کودکانتان تاب می‌خورد،

و در دکان شما کفه‌های ترازویتان را میزان می‌کند،

و در کوچه‌های خلوت شب، با شما آواز می‌خواند.

مگر از زندگی چه می‌خواهید که در خداییِ خدا یافت نمی‌شود؟

که به شیطان پناه می‌برید؟

که در عشق یافت نمی‌شود،

که به نفرت پناه می‌برید؟

که در حقیقت یافت نمی‌شود،

که به دروغ پناه می‌برید؟

که در سلامت یافت نمی‌شود،

که به خلاف پناه می‌برید؟

و مگر حکمت زیستن را از یاد برده‌اید که انسانیت را پاس نمی‌دارید؟!

 

خدا از نگاه ”ملاصدرا“

 

کلیدواژه ها: خدا

موضوعات: روزانه نوشت
   پنجشنبه 20 دی 13974 نظر »

 

حکایت ما از آنجا شروع شد که امروز را به فردا سپردیم، سپردیم، سپردیم، تا روز قبل از امتحان. برایمان درس عبرت نمی‌شود که نمی‌شود!! آدمیزاد است و هزار و یک پیشامد!

به خیال اینکه یک جزوه‌ی چهارده صفحه‌ایست، قد و قامتی ندارد، شاخش را می‌شکنیم! 

اما؛ وصف ما و این جزوه‌ی به ظاهر کم حجم، شد مَثَل همان «فلفل نبین چه ریزه ...»!!!

خروس‌خوان شروع کردم به دست و پنجه نرم کردن با این جزوه‌ی چهارده صفحه‌ای. معده دردمان هم که مزید بر مشقت درس خواندن شده بود. نمی‌دانم از معده دردمان بود یا مغزمان یاری نمی‌داد یا اینکه کلماتش غامض و پیچیده بود!

مثلا؛ جزوه‌ی «ساده‌نویسی و زیبا نویسی» بود! پرهیز از ابهام و پیچیدگی و سردرگمی ...!

گاه گاهی باید به فرهنگ لغت مراجعه می‌کردم، تا شاید از معنا و مفهوم برخی کلمات چیزی عایدم شود! 

فی‌الحال من شده‌ام مغلوب این جزوه‌ی کم حجم و پر محتوا! از کل این محتوا تنها یک بند طلایی، به خاطرمان مانده است که لازم دیدم شما را هم به فیض برسانم!

«نخستین و مهمترین شرط زیبا نویسی، رعایت روانی و سادگی‌ست. سادگی در اینجا به معنای زلالی‌ست. نوشته باید مثل آب سر‌چشمه زلال و روان باشد، بطوریکه بتوان ریگهای کف آن را هم دید. این زلالی به آب جلوه می‌دهد و آن را در چشم هر رهگذری زیبا می‌سازد. همین زیبایی‌ست که سبب می‌شود رهگذران کنار چشمه بنشینند و سپس دست در آن فرو برند و جرعه‌ای بنوشند.»

من که نتوانستم از آب این سرچشمه بنوشم! خُب احسن این بود، که این شرط را در جزوه‌ی مزبور نیز، رعایت می‌کردید. شاید هم؛ مشکل از گیرنده باشد، نه فرستنده!!!

 

   شنبه 15 دی 139722 نظر »

 

من می‌گویم بازی با خاطرات...

 

چهار باغ اصفهان

 

می‌گویم فصل آرامش، می‌گویم راه رفتن روی برگهایِ خشکیده و رنگارنگ، شنیدن صدایِ خش خشِ خُرد شدنِ برگها رویِ زمین.

می‌گویم تماشایِ رقص برگها در آسمان، تماشای زیبایی‌هایِ هزار رنگ...

می‌گویم خاطراتِ راه مدرسه و برگ‌ریزان، شوق راه رفتن روی برگهایِ خشکیده، برگهای زردِ یادگاریِ لایِ کتاب...

قدم می‌زنم، نگاه می‌کنم، از تماشایِ این همه رنگ به وَجد می‌آیم...

شاید این رنگها، مَثَلِ همان ”زردِ پُررنگیست که تماشاگه آن به سرور می‌آید.“*

روح من هم تازه می‌شود، شاد می‌شود.

می‌گردم، می‌گردم، می‌گردم... اصلاً خودش گفت که: ”بگردید و گشت و گذار کنید“.**

روی نیمکت چوبیِ پیاده‌رو می‌نشینم، نگاه می‌کنم، نگاه می‌کنم... شگفتا از این همه زیبایی!

ـــــــــــــ

*  "صَفرآءُ فَاقِعٌ لَّونُها تَسُرُّ النَّظِرِین " (بقره/ آیه 69)

** " قُلْ سِيرُوا فِي الْأَرْضِ فَانظُرُوا كَيْفَ بَدَأَ الْخَلْقَ ثُمَّ اللَّهُ يُنشِئُ النَّشْأَةَ الْآخِرَةَ إِنَّ اللَّهَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ " (عنکبوت/ آیه ۲۰)

پ. ن: تصویر مربوط به چهــارباغِ اصفهان

 

   پنجشنبه 15 آذر 139726 نظر »

 

از آن دست جلساتی بود که حضور والدین در آن ضروری و یا به قول دخترم اجباری بود. طبق معمول جلسه‌ی تربیتی و مشاوره... همان جلسات تکراری و حرفهای همیشگی، حرفهایی که بلدیم اما گاها عمل نمی‌کنیم. جلسه شروع شد. خانم مشاور کلامش را با آیه‌ای از قرآن شروع کرد؛ آیه‌ای که گویا چند روز قبل با استخاره به قرآن با آن مواجه شده و برایش بسیار تأثیر گذار بوده است؛ آیه‌ای که سبب شد تا با خودش عهد ببندد «چیزی را نگوید که به آن عمل نمی‌کند.»*

خُب، فعلا تا همین جا مطلب را داشته باشید تا از جلسه‌ی هفته‌ی پیش مدرسه پسرم بگویم.

جلسه برایِ توجیهِ روشهایِ آموزشیِ جدیدِ برخی دروس مثل ریاضی بود؛ جمع چکمه‌ای، فرایندی، تقریب و... خلاصه که ما شده بودیم بچّه‌ی کلاس دوّمی و معلم به ما درس می‌داد تا با روشهایِ جدید مأنوس شویم. یکی دیگر از دغدغه‌های خانم معلم دغدغه‌ی دین بود؛ گله داشت که چرا دروس قرآن و هدیه‌های آسمانی (همان کتاب دینی سابق خودمان) از سوی برخی والدین جدی گرفته نمی‌شود؟! ایشان بسیار تأکید داشت بر روخوانی قرآن و یادگیری پیامهای قرآنی دروس. می‌گفت: «خیر سرمان بچه مسلمانیم٬ آنهم شیعه! بچه شیعه‌ای که نتواند حتی از روی قرآن بخواند که دیگر بچه شیعه نیست!»

البته، گویا که بچه‌ها دلشان می‌خواست و والدین نه! یکی از والدین می‌گفت: «بهتر نیست به دروس اصلی مثل ریاضی و فارسی بپردازید؟ قرآن و هدیه‌ها هم شد درس؟ مثل این است که بچه را بِنشانی سرِ کلاسِ زبانِ آلمانی و بگویی آلمانی یاد بگیر! اصلا چه فایده‌ای دارد که بچه بداند علیه‌السلام یعنی چه؟ بچه خودش که به سن چهارده، پانزده سالگی رسید همه‌ را یاد می‌گیرد.»

عجب!!! گاهی آدم می‌ماند در جواب برخی چه بگوید!

بگذریم؛ یادتان هست که گفتم مشاور کلامش را با یک آیه شروع کرد... ـ این جلسه‌ی مشاوره مربوط به مدرسه دخترم بوده؛ دوره متوسطه‌ی دوم، رده‌ی سنی ۱۵ تا ۱۸ سال ـ  اواسط جلسه تعاملی دو طرفه میان والدین و خانم مشاور برقرار شد. والدین مشکلات خودشان را در برخورد با نوجوانانشان مطرح می‌کردند و خواستار همیاری و کمک مشاور بودند. جالب است که یکی از والدین می‌گفت: «از کودکی خیلی دغدغه‌ی دین و حجاب دخترم را نداشتم، خودم هم خیلی اهلش نبودم و در پاسخ برخی که به من خرده می‌گرفتند، می‌گفتم: هر کس باید خودش مسیر زندگیش را انتخاب کند؛ دخترم وقتی که بزرگ شد خودش خوب را از بد تشخیص می‌دهد و مسیرش را انتخاب می‌کند؛ اما الان این مسئله معضلِ بزرگی برایم شده است. چکار کنم؟ هر چقدر به دخترم می‌گویم که چنین و چنان کُن کارساز نیست ...»

خانم مشاور در پاسخ ایشان گفت: «به همان یک آیه از قرآن بسنده می‌کنم ...»

ایکاش مادر همکلاسی پسرم اینجا بود و می‌دید و می‌شنید؛ تا دیگر نگوید خودش که به سن چهارده، پانزده سالگی رسید یاد می‌گیرد... کاش بود و می‌دید که چقدر زود دیر می‌شود!

چقدر در اسلام بر تربیت دینی فرزندان آن هم از سنین کودکی تأکید شده است؛ چقدر آیات و روایات در این زمینه بیان شده و ضرورت آن را دو چندان کرده است. خانواده کانونی‌ست که می‌تواند با روشهای تربیتی خود زمینه‌ی سعادت و شقاوت فرزندان را فراهم کند؛ چه بسا کودکانی که با تربیت غیرصحیح و غیردینی والدین در آینده دچار انواع انحرافات و نابهنجاریهای اجتماعی می‌شوند و هم به خود و هم جامعه آسیب می‌رسانند. البته در زمینه‌ی تربیت دینی نباید هیچگونه اجبار و سختگیری از سوی والدین لحاظ شود و باید با تشویق و لطافت و نرمی والدین همراه باشد و اینکه والدین به عنوان اولین الگوی عملی می‌توانند در این زمینه بسیار مؤثر باشند؛ طبیعتا والدینی که خود در اعمال و رفتارشان پایبند به مسائل دینی نیستند نمی‌توانند چنین توقعی را از فرزند خود داشته باشند.

 

چقدر زود دیر می‌شود!

 

*«یا ایها الذین آمنوا لم تقولون ما لا تفعلون_ کبر مقتا عند الله ان تقولوا ما لا تفعلون» ؛ ای مؤمنان! چرا چیزی را می‌گویید که خود عمل نمی‌کنید؛ نزد خدا به شدت موجب خشم است که چیزی را بگویید که خود عمل نمی‌کنید.(صف/ آیه ۳_۲)

 

   پنجشنبه 24 آبان 139725 نظر »

 

ببار بارن!

 

باران پاییزی

 

ببار، نرم و روان بر بی‌تابیِ عطشِ زمین

صبور و پاک بشوی فصل‌هایِ آلودگیِ این کره‌ی خاکی را

تمام کُهنگی‌ها منتظرند

ببار و بگذار خیس بخورد و تازه شود دل بیاتِ تمامیِ عاشقان

 

شعر از فرزانه رضایی

 

+ اولین باران پاییزی هم بارید؛ عاشق بوی نم بارانم!

 

 


موضوعات: روزانه نوشت
   شنبه 14 مهر 139717 نظر »

1 2 ...3 4 6 7

حاضران