آی قصه قصه قصه! نون و پنیر و پسته!

یکی از کارهای هر شب من، بافتن قصه‌های جور وا جور به هم است؛ بلکه‌ پسرکم به خواب رود. قصه که کم می‌آورم، شروع به گفتن قصه‌های خودش می‌کنم، از بدو تولد تا به الان. آنقدر برایش جذاب است که با دو تا گوش نه! دو تای دیگر هم قرض می‌کند تا خوب بشنود؛ هر شب هم که برایش بگویی، خسته نمی‌شود!

دروغ نگویم؛ من هم گاهی دلم غنج می‌رود، برای شنیدن قصه‌های کودکیم! گاهی دلم تنگـ می‌شود برای قصه‌ تعریف کردن مادربزرگم! وقتی که می‌گفت: یکی بود، یکی نبود! یکی نبود را می‌گفت و بُغض می‌کرد؛ دلیلش را نمی‌دانستم. بعدها فهمیدم که با گفتن یکی نبود، به یاد عمو ابراهیم* می‌افتاده!

خُب! از قصه دور نشویم! یک خانه‌ی قدیمی بود با یک حیاط بزرگ، که حاج قاسم و دو عروسش آنجا زندگی می‌کردند. عروسِ بزرگ، در دو اتاق بالایی زندگی می‌کرد، و عروسِ کوچک، در دو اتاق پایینی. هر دو عروسِ خانه بارِ شیشه داشتند.

یک شب از شبهای خرداد ماه، خبر می‌دهند که وقت زایمان عروسِ بزرگ است. همه به هول و ولا می‌اُفتند و او را به زایشگاه می‌رسانند. عروسِ کوچک که کم سن و سالتر بود، کمی مضطرب می‌شود. دهه، دهه‌ی شصت بود؛ روزگاری که به شدت درگیر جنگ بودیم. به ناگاه صدای آژیر قرمز بلند می‌شود، برقها قطع می‌شوند، عروسِ کوچک آنچنان وحشت‌زده می‌شود که دردی تمام وجودش را فرا می‌گیرد. کمی به خود می‌پیچد. نمی‌داند که این درد، دردِ چیست! اهل خانه را مطلع می‌کند … انگار طفل تو راهیش قصد به دنیا آمدن داشت! اما چقدر زود! هنوز سه ماه دیگر وقت هست! خلاصه که عروسِ کوچک را به بیمارستان می‌رسانند … و من به دنیا آمدم … 

ادامه‌ی قصه را مادربزرگ نقل می‌کند. وقتی خبر آورند عصمت فارغ شده، خودت را برسان! سراسیمه و متعجب لباسهایی را که برای سیسمونی آماده کرده بودم، درون بُقچه‌ای بستم و راهی شدم … گویا پزشک از زنده ماندنت قطع امید کرده بود! تو را درون این دستگاههای شیشه‌ای گذاشته بودند! اندازه یک کف دست بودی، شاید هم کمی بزرگتر! نگاهی به تو می‌انداختم و نگاهی به لباسها … اما؛ «گر نگهدار من آنست که من می‌دانم؛ شیشه را در بغل سنگ نگه می‌دارد»؛ حالا که به قد و بالایت نگاه می‌کنم، می‌گویم این همان دختر چند گرمی‌ست که می‌گفتند، نمی‌ماند!

و اما بعد! همان پایان کلیشه‌ای! قصه‌ی ما به سر رسید کلاغه به خونش نرسید!

 

امروز تولدمِ! 

قصه روز تولد

 

* عمو ابراهیــم

 

   دوشنبه 13 خرداد 13986 نظر »

 

دو ماهِ پیش که فرزند خواهرم به دنیا آمد، بعد از انجام برخی آداب و رسوم چون عقیقه، نوبت به اذان گفتن، توی گوش نوزاد رسید. از یکی از روحانیون سادات شهرمان برای خواندن اذان و اقامه وقت گرفتیم. به حضور سید بزرگوار، شرفیاب شدیم. قبل از اینکه اذن دخول بدهند، فرمودند: «اگر اسم نوزاد از این اسمهای عجق وجق امروزیست، از همین راهی که آمدید، برگردید!»

_ حاج آقا اسمش قرآنیست؛ «محیا».

محیا؟! محیا چه اسمی‌ست! از کجا این اسم را آوردید؟!

_ حاج آقا! تو زیارت عاشورا آمده: «اللهم اجعل محیایَ محیا …»

تو زیارت عاشورا اسم یزید و عمر و شمر هم آمده! اسم باید یا «زهرا» باشد یا «فاطمه»! بنده از اذان گفتن در گوش طفل شما معذورم …

خلاصه که دست از پا درازتر به خانه برگشتیم و ماجرا را برای مادرمان تعریف کردیم … مادر لبخندی زد و گفت: «یادِ مادر جانِ خدا بیامرز و انتخاب اسم تو افتادم».

من؟! نگفته بودید!

باورتان می‌شود، تا آنروز قصه‌ی دو اسمی بودنم را نمی‌دانستم! آن زمان که من به دنیا آمدم، پدرم اسم مرا انتخاب کرد؛ دختری به نام «ناهید»؛ حال چرا این اسم نمی‌دانم؟! گویا با مادر جان و آقا جان خدا بیامرز بر سر این اسم اندکی کشمکش داشتند. گذشت تا چند روز بعد از تولدم که پدرم عازم مأموریتی یکماهِ می‌شود و مادر جان برای گرفتن شناسنامه من به ثبت احوال رجوع می‌کند. جناب ثبت احوال وقتی اسم نوزاد را می‌پرسد، مادر جانم می‌گوید: نمی‌دانم؟ از این اسمهای امروزی‌ست! از خاطرم رفته! اما، من این اسم را دوست ندارم! اسم باید با مسمّا باشد، قرآنی باشد. شما بنویس مریم!

خلاصه که مادر جان، همه را در عمل انجام شده، قرار می‌دهد. و من شدم دو اسمی! عده‌ای ناهید و عده‌ای مریم صدایم می‌زدند. بزرگتر که شدم، گاهی دچار سردرگمی و دوگانگی می‌شدم که من مریمم یا ناهید؟ اما انگار که خودم هم با مادر جان هم‌سلیقه بودم، هر کس اسمم را می‌پرسید، می‌‌گفتم: «مریم».

اسم هر شخص مانند لباسی‌ست که بر تن او می‌کنند. به نظر شما این لباس باید چگونه باشد؟ آیا هر لباسی برازنده‌ی تن ماست؟!

 


موضوعات: روزانه نوشت
   دوشنبه 30 اردیبهشت 139821 نظر »

 

به مناسبت روز معلم، با جمعی از مادران تصمیم گرفتیم یک روز خاطره‌انگیز برای معلم پسرانمان بسازیم. بعد از کُلی کشمکش بر سر هدیه، بالاخره به یک توافق نسبی رسیدیم، طوری که همه راضی باشند؛ به قولی «نه سیخ بسوزد و نه کباب». قرار بر این شد که یک دورهمی دوستانه در پارک کنار مدرسه‌ی بچه‌ها داشته باشیم.

برخی از مادران را در جلسات مدرسه دیده بودم و شناخت مختصری از آنها داشتم و برخی را هم نه. عده‌ای هم خوب در ذهنم حک شده بودند. در هر حال برقراری ارتباط با بعضی‌ از آنها کمی دشوار بود، خصوصا که به لحاظ فکری خیلی متفاوت بودیم.

از قضا یکی از مادران گرامی که در گذشته‌ای نه چندان دور وصفش را برایتان بازگو کرده بودم،* چهره به چهره‌ی من نشسته بود. همه چیز داشت خوب پیش می‌رفت که بحث به درس و مدرسه و نوع آموزش رسید. به ناگاه این مادر عزیز شروع به نطق کرد و گفت: «اگر بخاطر داشته باشید، من در جلسه‌ی اول سال بیان کردم که بهتر است به دروس اصلی مثل ریاضی پرداخته شود. چه اصراری‌ست بر آموزش قرآن؟ چه اصراری‌ست بر یادگیری یک زبان بیگانه؟ آموزش زبان بیگانه برای بچه‌ی ابتدایی سَم است!»

همه گوش می‌دادند. شاید شاخکهای تعجب خیلی‌ها درآمده بود. شاید بعضی هم مثل من از عصبانیت داغ کرده بودند. معلم بینوا هم که انگار آب سرد رویش ریخته باشند، در سکوت سنگینش گویا در این فکر بود: یعنی زحمات این ۸‌ ماهه‌ی من برای آموزش قرآن هیچ؟!

عقده‌ی این حرف از ابتدای سال در دلم مانده بود. گاهی خودم را سرزنش می‌کردم که چرا جوابش را ندادی؟! کمی خودم را جمع و جور کردم و با خنده گفتم: زبان بیگانه؟! یعنی زبان انگلیسی بیگانه نیست که پسرتان را کلاس زبان می‌فرستید؟

_ نمی‌فهمم خواندن قرآن به چه درد می‌خورد؟! صبر کن ۱۵ سال دیگر که پسرت ضربه خورد، می‌فهمی از کجا خورده!

خب، قرآن کتاب آسمانی ماست و برایمان ارزشمند، همانطور که همه‌ی ادیان برای کتابهای آسمانیشان ارزش قائلند. از نظر شما زندگی فقط زندگی مادی‌ست و معنویات هیچ؟!

_ بیخیال! از دین فقط قرآن و حجاب را چسبیدید و بقیه را ول کردید!

مثلا چی؟!

_ مثلا؛ همین زمینی که الان رویش نشستید، غصبی‌ست. این مجموعه را شاه برای ارتش نیروی هوایی‌اش ساخت و بعد از انقلاب، انقلابیون اینجا را غصب کردند! یا همین روزه گرفتن! خدا که نگفته خودتان را بکشید! چرا سخت می‌گیرید؟ آب خوردن حین روزه‌داری که ایرادی ندارد! روزه فقط برای پاکسازی بدن است …

نقل شده به فلانی گفتند: چرا نماز نمی‌خوانی؟ گفت: در قرآن گفته شده: «لا تقربوا الصلوة». گفتند: مومن این آیه ادامه هم دارد! گفت: همین قسمتش به کار ما آید! مثلِ همین مادر عزیز! هر تکه‌ای که به دردش می‌خورد را گرفته بود و بقیه را منکر! خلاصه، سرتان را درد نیاورم، حرف زدن بی‌فایده بود که بی‌فایده! همانقدر که در گوش سنگ رفت در گوش او نیز! مصداقِ واقعیِ «فقد کذّبوا بالحقّ …».

 

* چقدر زود دیر می‌شود!

 


موضوعات: روزانه نوشت
   پنجشنبه 19 اردیبهشت 139820 نظر »

 

چه کسی از راه رفتن در دلِ طبیعتِ زیبایِ بهاری بدش می‌آید؟! آنهم این روزها که همه جا دیدنی‌ست. از آسمان آبی با خورشید فروزانش، اما گاه ابری و بارانی، از چشمه و رود، از بلبلان سرمست تا درختان و گلها و شکوفه‌ها‌ … ساده‌تر بگویم، این روزها بوم نقاشی خداوند دیدنی‌ست! و چه زیباست زمانی که خداوند این بوم نقاشی را با قدرتِ لایزالش، با رنگهای زیبای بهاری نقاشی می‌کند و اعجازی از عشق و زندگی می‌آفریند.

 

بهار با طعم خدا

 

و بهار آمد. بهاری که منتظرش بودیم. بهار آمد و دیبای زیبایش را همه جا گسترانید. عِطر بهار، عِطر سوسن و سنبل، عِطر شب‌بوها، عِطر میخک و رز، عِطر بهار نارنج، عِطر زندگی، عِطر تازگی‌ … همه جا پیچیده. بهار آمد و با گرمای وجودش، سردی و رخوت را از چهره طبیعت زدود و جانی دوباره‌اش بخشید.

بله! این روزها دیدنی‌ست! این روزها دلت می‌خواهد که پُر کنی ریه‌هایت را از عِطر دل‌انگیزِ بهاری و نفس بکشی؛ نفس بکشی تا زنده شوی! مثل آسمان، مثل خورشید، مثل درختان، مثل شکوفه‌یِ دلربای بهاری که در دستانت بوی عشق می‌دهد، بوی زندگی می‌دهد!

 

   چهارشنبه 7 فروردین 139812 نظر »

 

نمی‌دانم چه سرّی‌ست، هر زمان اسم امتحان می‌آید، آنهم منطق! حوصله‌ی وا کردن لایِ کتابم را ندارم! اصلاً حس درس خواندن ندارم! تمرکز که دیگر هیچ! هر چه می‌خواهم ذهنم را متمرکز کنم، نمی‌شود که نمی‌شود! ناخودآگاه این ذهنِ فرّار شروع به خیال پردازی می‌کند.

یکی از راهکارهایی که محققان برای افزایش تمرکز، حین درس خواندن، پیشنهاد کرده‌اند، این است که؛ بلند بلند درس بخوانیم. خُب محققان که بیجا نمی‌گویند، حتما تجربه‌ی‌ سالها تحقیق و تفحّصشان در این زمینه می‌باشد.

من هم به تبعیت از گفته‌ی محققان عزیز شروع کردم به بلند بلند درس خواندن … «یا عدد زوج است یا عدد فرد». داشتم این قضیه‌ی منطقی را تجزیه و تحلیل می‌کردم که ناگاه، پسرِ درسخوان و زرنگم گفت: «اِ، مامان شما هم اعداد زوج و فردید! ما هم امروز اعداد زوج و فردُ یاد گرفتیم، می‌خوای برات توضیح بدم».

علی ایها الحال، به جای حل کردن قضایای منطقی، نشسته‌ام پای درس استاد تا اعداد زوج و فرد را یاد بگیرم!

ـ«مامان یه سوال سخت! اگه گفتی ”۶۰۸۷۶۲“ زوج  یا  فرد؟!»

 


موضوعات: روزانه نوشت
   دوشنبه 13 اسفند 139711 نظر »

1 3