« دختران آفتابیوم الحسرت! »

 

بہ نام خدا

 

داستان دوم: داستان‌نویسی با کلمات؛ حسن، خروس، سنجاقک، درخت سیب. مدت زمان ۳۰ دقیقه.

 

سه دوست

 

یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچکس نبود. یک روز تابستان در شهر تاریخی اصفهان، در خیابان نگارستان سه دوست بودند به نام آرش، طاها و حسن. یک روز در خانه‌ی حسن یک سنجاقک آمد. حسن یک خروس در بالکن داشت. حسن خروسش را آورد تا سنجاقک را بخورد، اما خروس سنجاقک را نخورد و حتّا (همان حتی خودمان) به آن هم نگاه نکرد. بعد حسن تصمیم گرفت خودش سنجاقک را بگیرد و بکشد و به خروس بدهد و این کار را کرد.

دو روز بعد دوستانش آرش و طاها به خانه‌ی آن آمدند. حسن در حیات (حیاط) خود یک درخت سیب داشت. حسن برای دوستانش از درخت سیب برای آنها سیب آورد. آرش یک سیب برداشت و دید یک کرم تویش است و تا او را دید، جیغ زد و از خانه به بیران (بیرون) رفت. ولی وقتی کرم را دید او را به لباس طاها پرتاب کرد و طاها هم از خانه بیران (بیرون) رفت.

طاها و آرش با حسن قهر کردند. یازده روز بعد حسن برای آشتی کردن، آرش و طاها را به خانه‌ی خود دعوت کرد. آرش، طاها و حسن آشتی کردند و به هم گفتند که تا آخر امر (عمر) یار و یاور هم باشند.

 

«پایان»

 

ــــــ

پ.ن: چرا نوشته بیران؟! بحث کلمات محاوره‌ای و معیار بوده که طاها خیال می‌کند بیرون محاوره‌ای‌ست و بیران زبان معیار! چطور میگیم خونمون محاوره‌ای و خانه‌مان معیار! (بخاطر ”ون“ آخر کلمه!) 

 

   دوشنبه 3 تیر 1398
آراي كاربران براي اين مطلب
5 ستاره:
 
(11)
4 ستاره:
 
(0)
3 ستاره:
 
(0)
2 ستاره:
 
(0)
1 ستاره:
 
(0)
11 رأی
ميانگين آراي اين مطلب:
5.0 stars
(5.0)
نظر از: ریحانة الحسین(س) [عضو] 
5 stars
موفق باشی
1398/04/05 @ 08:42
نظر از: یار مهـــدی [عضو] 
5 stars
ممنونم. همچنین شما.
1398/04/05 @ 10:35
نظر از: یاس‌کبود۱۴ [عضو] 
انشالله عاقبت بخیر بشه و سرباز آقا امام زمان
1398/04/04 @ 22:55
نظر از: یار مهـــدی [عضو] 
5 stars
ان شاء الله ــ ممنون بابت دعای قشنگت! :)))
1398/04/05 @ 06:35
نظر از: یاس‌کبود۱۴ [عضو] 
آجی قسمت ۹ رو گذاشتم عزیزم خواستی برو ببین شرمنده درگیر امتحاناتم
1398/04/04 @ 14:01
نظر از: یار مهـــدی [عضو] 
5 stars
باشه عزیزم ـــ موفق باشی ان شاء الله
1398/04/04 @ 20:05
نظر از: ریاحی [عضو] 
5 stars
((:
1398/04/05 @ 09:28
نظر از: یاس‌کبود۱۴ [عضو] 
5 stars
سلام طاهای عزیز آفرین چه قشنگ نوشتی، همین‌طور بنویس تا وبلاگ مامانت رو صاحب بشی
1398/04/04 @ 14:00
نظر از: یار مهـــدی [عضو] 
5 stars
سلام خاله یاس عزیز ممنونم. :)) ـــ فک کنم باید براش یه وبلاگ بزنم :))
1398/04/04 @ 20:04
نظر از: ریاحی [عضو] 
5 stars
از طاها تشکر کن بابت داستان زابایش(زیبای خودمون) اما من موندم حسن چرا تخصشون بوده
1398/04/03 @ 14:40
نظر از: یار مهـــدی [عضو] 
5 stars
:)))))) ممنون خاله. دیگه اینا زاییده‌ی ذهن طاهاست باید از خودش بپرسی! :)))
1398/04/03 @ 14:48
نظر از: ... [عضو] 
5 stars
سلااااام فسقل خااان چ داستان قشنگی :) باریکلا :)) آفرین ک با هم دوست شدین :))
1398/04/03 @ 14:34
نظر از: یار مهـــدی [عضو] 
5 stars
سلام گذر خان که باید گذر کنی ممنونم! :)))
1398/04/03 @ 14:49


فرم در حال بارگذاری ...