« شعر یا بازی؟چند سطری برای تو زهرایِ من »

 

گاهی بعضی چیزها باعث می‌شوند که سری به صندوقچه‌ی خاطراتت بزنی و درش را باز کنی. از میان خاطراتی که کمی غبار فراموشی بر چهره‌شان نشسته یکی چند تا را برداری؛ غبار رویش را با یک فوت پاک کنی، دستی به سر و رویش بکشی و دلت را راهی گذشته کنی.

 

 

مثل این عکس که مرا کشاند میان کوچه پس کوچه‌های قدیمی و دلم را سپرد به دست دوران کودکی‌ام با تمام سادگی‌اش و دلخوش بودن به تمام آن سادگی‌ها. ساده اما خوشمزه! به خوشمزگی لبخندی که با مرور خاطرات شیرین بر لبمان می‌نشیند. ساده اما رنگی! رنگهایی زیبا از شیطنتهای دوران کودکی که با مرورشان آه حسرتی می‌کشیم و می‌گوییم: «یادش بخیر کودکی!».

یادش بخیر آن روزهایی که سر و صدایمان حیاط خانه و کوچه‌ها را پر می‌کرد. بازیهایمان پر از شور و نشاط و هیاهو بود. آنقدر می‌دویدیم و بازی می‌کردیم که شب با شامی خورده و نخورده، از فرط خستگی به خواب می‌رفتیم. از هیچی برای خودمان بازی می‌ساختیم؛ از سنگ، خاک، چوب، کاغذ … 

دلمان خوش بود به یک توپ و هفت تا سنگ و نشانه‌گیری دقیق برای زدن سنگها؛ دلمان خوش بود به عمو زنجیرباف و تحفه‌ای که برایمان می‌آورد آنهم با صدای چی؟ دلمان خوش بود به سنگهای یک قل دو قل، به لِی لِی و قایم باشک، به یک کاغذ خودکار و بازی اسم و فامیل، به خاله بازی و غذا درست کردن توی قابلمه‌‌ی پلاستیکی و همه بازیهای دسته جمعی که تمام روزمان را پر می‌کرد. 

وقتی با دست و پا و لباس خاکی گاه با سر و صورت زخمی از شیطنتهای کودکی به خانه می‌آمدیم و می‌خواستیم یواشکی به دور از چشم مامان خودمان را تر و تمیز کنیم. وقتی که لابلای بشقاب و قابلمه‌های پلاستیکی حس مادر بودن داشتیم و گاهی آروز می‌کردیم که ایکاش زودتر بزرگ شویم و با بشقاب و قابلمه‌ی ”راس راسکی“ بازی کنیم… بزرگ شدیم و کودکیمان را به دست گذشته سپردیم.  

امروز دیگر خبری از آن شور و نشاطهای کودکی نیست. دیگر از توی کوچه‌ها و حیاط خانه‌‌ها صدای بازی بچه‌ها نمی‌آید. تمام بازی بچه‌ها خلاصه شده در یک تبلت و لم دادن روی مبل. خبری از سر و صورت و لباسهای خاکی هم نیست. بازیهای دسته جمعیشان هم منحصر شده است در همین ”چهار گوشه‌ی جادویی“ و فرستادن بازیهای جدید! انگار خودمان هم اینگونه می‌پسندیم! بچه‌ای تر و تمیز که گوشه‌ای آرام بنشیند؛ صدایش درنیاید تا ما قدری به روزمرگیمان و به استراحتمان بپردازیم.

نمی‌دانم که آیا بچه‌های امروزی که غرق در بازیهای دنیای تکنولوژی‌اند، لذتی از کودکیشان می‌برند؟ وقتی که بزرگ شدند برایشان این دوران و مرور کودکیشان خاطره‌انگیز هست؟ اصلا هیجانی برایشان دارد؟ فکر می‌کنم گاهی خوب است برای کودکمان فضایی فراهم کنیم که از هیچی برای خودشان بازی بسازند و لذت ببرند. مثل همین بچه‌های توی عکس که از هیچی برای خودشان بازی ساختند. بازی‌ای که در بزرگیشان می‌شود یکی از خاطرات رنگی رنگی!

 

   یکشنبه 16 تیر 1398
آراي كاربران براي اين مطلب
5 ستاره:
 
(9)
4 ستاره:
 
(0)
3 ستاره:
 
(0)
2 ستاره:
 
(0)
1 ستاره:
 
(0)
9 رأی
ميانگين آراي اين مطلب:
5.0 stars
(5.0)
نظر از: پینــــــــار [عضو] 
5 stars

به قول معروف
دوران جنگ همش خاطره س:)))

1398/04/18 @ 19:57
نظر از: یار مهـــدی [عضو] 
5 stars

مگه تو هم دوران جنگ تجربه کردی؟؟؟

1398/04/18 @ 20:26
نظر از: پینــــــــار [عضو] 
5 stars

:))))))))))))))))
شنیدم

1398/04/21 @ 11:54
نظر از: پشتیبانی کوثر بلاگ [عضو] 
5 stars

با سلام و احترام
مطلب شما در قسمت مطالب منتخب درج گردید.
موفق باشید

1398/04/17 @ 07:34
نظر از: یار مهـــدی [عضو] 
5 stars

سلام و رحمت خدا بر شما!
سپاسگزارم بابت حسن توجهتان. :))
در پناه حق!

1398/04/17 @ 11:24
نظر از: یاس‌کبود۱۴ [عضو] 
5 stars

آخ آجی دلم رو هوایی کردی و بردی به دوران کودکی، چه راحت بازی می‌کردیم تا نصف شب تو کوچه بودیم بدون اینکه خطری تهدیدمون کنه
واقعا روزگار خوبی بود آجی

1398/04/16 @ 18:30
نظر از: یار مهـــدی [عضو] 
5 stars

بله دوران خوبی بود!

1398/04/16 @ 20:06
نظر از: صبا [بازدید کننده] 
صبا
5 stars

بسیارزیبا وعالی.یادش به خیرسادگی ویادش به خیرهمدلی های بی بهانه.

1398/04/16 @ 08:12
نظر از: یار مهـــدی [عضو] 
5 stars

سلام صبای عزیزم! ممنونم :)))
واقعا یادش بخیر …

1398/04/16 @ 08:59


فرم در حال بارگذاری ...